اشكش خوناب بايستى نه قطرات آب ، و جهان به هم برآمده كه در لباس سوگوارى بود پوشش از خاك و خاكستر داشتى ، نه از تاريكى شب كحلى نقاب . و از جملهء صعوبت آن مصيبت اندوهفزاى جانكاه ، آنكه كس را نه مجال دم زدن بود و نه قوت شكيبايى و پنهان داشتن .
[ بيت ]
فرياد ز دردى كه درون سوزد و آن را * گفتن نتوانند و نهفتن نتوانند
شاهزادگان افسر پادشاهى « 1 » از تارك انداخته و خلعت شكيبايى قبا ساخته ، و خواتين و آغايان روىها خراشيده و موىها بريده ، و امرا و اركان دولت گريبان جان دريده و در خاك و خون طپيده ، آن شب كه ابر نيز در فغان و اشكبارى بود در عين بىقرارى و دلافگارى به گريه و زارى و سوگوارى بگذرانيدند و چون صبح « 2 » را شعلهء مهر در جان گرفته ، او نيز شقّ جيب آغاز نهاد ، روى تحسّر و تأسّف به تجهيز و تكفين ميّت آوردند و برحسب وصيت ، هندوشاه خزانچى به غسل مشغول شد ، و مولانا قطب الدين صدر به تعليم آن شغل مشروع و واجبات و سنن آن و تلاوت دعوات و آيات قرآن قيام نمود « 3 » ، [ و كفن را به آب زمزم برآورده بودند و دعاى قدح و ديگر ادعيه بر آن نوشته ] « 4 » ،
[ نظم ]
گرامى تنش پاك شسته به آب * معطر به كافور و مشك و گلاب
كفن جامه كردند و تابوت جاى * سپرده به غفران يكتا خداى
و بعد از فراغ ، به صد درد و داغ ، امرا مثل بيردى بيگ ساربوغا و برادرش شيخ نور الدين و شاه ملك و خواجه يوسف و ديگر خواص و نزديكان اتفاق نموده ، عهد كردند و سوگند خوردند كه متفق باشند با يكديگر ، و در امضاى وصاياى صاحبقران سعيد مغفور يكدل و يكجهت به جان بكوشند . و چون عزم رفتن به غزا هنوز فسخ نيافته بود ، واقعهء آن حضرت را پنهان مىداشتند ، و آغايان را از تغيير
هامش
( 1 ) . ع : شاهى .
( 2 ) . ع : چرخ .
( 3 ) . الف : نمودند .
( 4 ) . فقط در « الف » .