شاه ملك و خواجه يوسف به عزّ بساطبوس مستسعد گشت و پيغام توقتمش خان به زبان اعتذار عرضه داشت كه : « جزا و كيفر كفران نعمت و احسان ديدم و كشيدم ، اگر عاطفت پادشاهانه رقم عفو بر جرايم و زلّات اين ضعيف كشد ، بعد از اين سر از ربقهء طاعت و پاى از جادهء متابعت نكشد و بيرون ننهد » . مكارم اخلاق ملكانه فرستاده را نوازش فرموده ، استمالت نمود كه بعد از اين يورش به عنايت الهى الوس جوجى را باز استخلاص نمايم و به او سپارم ، و در خاطر همايون چنان بود كه هم به آن چند روز كه از اترار به عزم غزو كفّار نهضت فرمايد ، خواتين و شاهزادگان را كه به رسم مشايعت « 1 » ملازم بودند بازگرداند و قراخواجه را نيز اجازت انصراف داده ، با تحف و هدايا جهت توقتمش خان روان سازد ، و نگاشتهء كلك تقدير غير آن بود ، و الحكم للّه العلىّ الكبير « 2 » .
گفتار در وفات حضرت صاحبقرانى انار اللّه برهانه
[ نظم ]
اى دل اگر از غبار تن پاك شوى * تو روح مجرّدى بر افلاك شوى
عرش است نشيمن تو شرمت نايد * كآيى و مقيم خطّهء خاك شوى
نسيم اعزاز و تكريم كه از حريم تعظيم « يا اين آدم خلقت العالم لأجلك و خلقتك لأجلى » 359 مىوزد ، روايح بسى لطايف و معارف به مشام جان سعادتمندان نكتهدان مىرساند از جمله آنكه پايهء قدر و منزلت نفس انسانى ،
[ نظم ]
آنكه نص كلام حق گوياست * كه جهان را براى او آراست
وان كه تن جامهء خلافت حق * جز به بالاى او نيامد راست
از آن برتر و بلندتر است كه محلّ تصرّف و ترفّع و منزل آسايش و تمتّع او همين سراى فانى و تنگناى عالم جسمانى باشد و بس .
هامش
( 1 ) . م : متابعت .
( 2 ) . ع : القدير .