وجودى كه باشد تن او فگار * بجز نى نبود اندر آن روزگار
به جمعيتى آنچنان مجتمع * كه بودند اهل جهان مجتمع
سپاهى و شهرى و خُرد و بزرگ * دمشقى و رومى و تاجيك و ترك
همه شاد بودند و آسوده حال * نه تن را گزند و نه دل را ملال
جهان خرم و خلق آسوده حال * حوادث لگدكوب و غم پايمال
در آن جشن فرخ كه گردون پير * نديد و نبيند مر آن را نظير
نه آن بود از اسباب شادى و كام * كه وصفش به صد سال گردد تمام
مى ارغوانى به زرّينه كاس * كه از پرتوش گشت روشن حواس
شرابى معطّر چو مشك و گلاب * شرابى ملوّن چو ياقوت ناب
به گردش درآورده سيمينبران * خرد گشته سرمست و حيران در آن
شرابى كزو روح گيرد صفا * شرابى كزو خسته يابد شفا
شرابى كزو پير گردد جوان * شرابى كزو تازه گردد روان
شرابى كزو چهره گلگون شود * شرابى كزو طبع موزون شود
شرابى چنين جلوهگاهى چنان * كه يابد ز وسواس شيطان امان
خلايق سراسر چه شيخ و چه شاب * يكى سرخوش آن مست و ديگر خراب
همه كف شراب و همه لب سرود * ز جان سوى جانان پيام و درود
به هر جانبى ساقيى ماهروى * قدح كرده بر بادهء مشكبوى
خرامان به هر گوشه صد دلستان * غزلخوان و سرمست و دامنكشان
همه سرو بالا و سيمين ذقن * همه كبك رفتار و شيرين سخن
ز رخسارشان شرمسار آفتاب * ز مرغولشان خونجگر مشك ناب
مرادات مردم ميسّر تمام * جهانى همه شادمان خاص و عام
گرفتند از آن سور هريك نصيب * امير و فقير ، آشنا و قريب
گدايان رسيده به صد عزّ و ناز * مى ناب خورده به آواز ساز
چه مغنيان شيرين زبان خوشآواز و رامشگران دلكش ، الحان ساز نواز به يوسون ترك و ايالغوى مغول و رسم خطاى و قاعدهء عرب و طريقهء فرس و ترتيب عجم از