تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1263

مساهمون:

ص١٢٦٣
منارى كه ايشان برافروختند * فلك را مگر نردبان ساختند منارى چو سروِ قد دلبران * كه باشد ز جايى به جايى روان سرا پاش زيبا و منقوش بود * و ليكن تنش قُطن منقوش بود بر او لكلكى كرده دايم قرار * كه او داشت نَسر فلك غمگسار وگر پرسى از مردم چرمگر * بُد آيين ايشان طريق دگر برآورده دست هنر ذو فنون * دو هودج روان بسته بر يك هَيون چو شد هودج و اشتر آراسته * درآمد به هودج دو نو خاسته به چُستى و چالاكى و زيب و فر * دل‌آراىتر ، هريكى زان دگر ز رخسار هريك شده مه ، خجل * ولى غمزه‌شان آفت دين و دل گرفته به كف هر يكى پوستى * به هر دم دلى برده از دوستى به آن پوست بازىكنان پاىكوب * ز دل‌ها به آن شيوه آرام‌روب از آن دست‌بازى و پا كوفتن * درافتاده شورى در آن انجمن حصيرى حصيرى عجب بافته * چو نى در هنر موى بشكافته به يك جا دو خط كوفى و معقلى * نوشته به بس خوبى و مشكلى و زان نقش‌هاى ز اندازه بيش * خجل روح مانى ز ارتنگ خويش بدين‌گونه هر صانع و پيشه‌ور * هنرها نموده به‌طورى دگر چو فصلى شنيدى ز حرفت‌وران * حديثى بگويم ز بازيگران عجب گونه دارى بِزَد دار باز * ز حيرت شده مردم از كار باز فرو بسته جايى سر ريسمان * كه فرقش همىسود بر آسمان كشيده ز هر سو رسن‌هاى دار * ز بالا به زير از يمين و يسار مگودار « 1 » كان بود چارم سپهر * نه آن مه رسن‌باز كو بود مهر خجل ماه تابان ز رخسار او * ز گردون گذشته سرِ دار او ز خوبى به نوعى نمود از طناب * كه گفتى دو شد بر فلك آفتاب
هامش
( 1 ) . ع : بكردار .
ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1263 | شرف الدين على يزدى / سيد سعيد مير محمد صادق و عبدالحسين نوايى