منارى كه ايشان برافروختند * فلك را مگر نردبان ساختند
منارى چو سروِ قد دلبران * كه باشد ز جايى به جايى روان
سرا پاش زيبا و منقوش بود * و ليكن تنش قُطن منقوش بود
بر او لكلكى كرده دايم قرار * كه او داشت نَسر فلك غمگسار
وگر پرسى از مردم چرمگر * بُد آيين ايشان طريق دگر
برآورده دست هنر ذو فنون * دو هودج روان بسته بر يك هَيون
چو شد هودج و اشتر آراسته * درآمد به هودج دو نو خاسته
به چُستى و چالاكى و زيب و فر * دلآراىتر ، هريكى زان دگر
ز رخسار هريك شده مه ، خجل * ولى غمزهشان آفت دين و دل
گرفته به كف هر يكى پوستى * به هر دم دلى برده از دوستى
به آن پوست بازىكنان پاىكوب * ز دلها به آن شيوه آرامروب
از آن دستبازى و پا كوفتن * درافتاده شورى در آن انجمن
حصيرى حصيرى عجب بافته * چو نى در هنر موى بشكافته
به يك جا دو خط كوفى و معقلى * نوشته به بس خوبى و مشكلى
و زان نقشهاى ز اندازه بيش * خجل روح مانى ز ارتنگ خويش
بدينگونه هر صانع و پيشهور * هنرها نموده بهطورى دگر
چو فصلى شنيدى ز حرفتوران * حديثى بگويم ز بازيگران
عجب گونه دارى بِزَد دار باز * ز حيرت شده مردم از كار باز
فرو بسته جايى سر ريسمان * كه فرقش همىسود بر آسمان
كشيده ز هر سو رسنهاى دار * ز بالا به زير از يمين و يسار
مگودار « 1 » كان بود چارم سپهر * نه آن مه رسنباز كو بود مهر
خجل ماه تابان ز رخسار او * ز گردون گذشته سرِ دار او
ز خوبى به نوعى نمود از طناب * كه گفتى دو شد بر فلك آفتاب
هامش
( 1 ) . ع : بكردار .