فواكه به آيينها داده زيب * فروزان و رخشنده و دلفريب
دگر جمع قصّاب در طور خويش « 1 » * گرفته بسى شيوهء طرفه پيش
به صنعت شده آدمى گوسفند * كشيده به سر پوستى بىگزند
بُزان سخنگوى با شاخ زر * روان گشته اندر پى يكدگر
به ظاهر بُزآسا ولى در نهان * پرىوار برده دل از انس و جان
پرى دارد اين خو كه گهگه به فن * مبدّل كند صورت خويشتن
پرىچهرگان هم به صورت شدند * گه از جنس فيل و گه از گوسفند
بدين شيوه هم پوستيندوز چُست * گهى يوز شد گاه شيرى درست
ز هر جانور پوست كرده برون * چو جان كرده خود را نهان در درون
برآورده خود را به شكل و به رنگ * چو روباه و كفتار و ببر و پلنگ
به صورت دد ، اما به معنى پرى * به تن واممان تا ز جان برخورى
چه گويم ز لوّاف كان موشكاف * روان ساخته اشترى بر گزاف
ز چوب و نى و ريسمان و پلاس * به صنعت فكند اشترى را اساس
در او شد نهان تا نمايد عيان * هنرهاى خود را به خلق جهان
ببينى چو پرده برافتد ز پيش * كه صانع نهان گشته در صنع خويش
همين حكم دارد جهان سربهسر * به چشم بصيرت در او كن نظر
جهان جمله هيچ است و هستى كه هست * نهان است از چشم صورتپرست
ازو دان وزو بين به چشم خرد * همه نيك و آن هم كه خوانيش بد
ازو گفتم اما تو آگاه باش * مبين غير و جوياى اللّه باش
كنون تا نگردد سخن بس دراز * ز لوّاف گردم به ندّاف باز
كه برساختند از كمال هنر * ز پنبه بسى مرغ با بال و پر
بناى مناره ز خشت و گل است * مناره ز محلوج بس مشكل است
ببين حسن تدبير كايشان منار * ز محلوج و نى كردهاند اختيار
هامش
( 1 ) . ع : پيش .