كناركنار قلزم به طرف گيلان قريب سه فرسخ رفته ، فرود آمدند . و امير مضراب جاكو كه برحسب فرمان با لشكر خراسان از راه آمل و سارى به طلب اسكندر شتافته بود ، به ايشان ملحق شد و ساير امرا كه به همان مهم به جنگلها درآمده بودند ، مجموع در آنجا جمع آمدند . و چون اسكندر تنها نيمجانى به هزار مشقت بيرون برد ، به نوعى ناپديد گشت كه ديگر اثرى از او پيدا نشد . شاهزادگان و امرا از آنجا بازگشته به درگاه عالمپناه آمدند و چون « 1 » كمال حميّت پادشاهانه ايشان را با آنهمه كوشش كه نموده بودند عتاب فرمود كه چرا از پى اسكندر نرفتيد و امير شاه ملك را با ايشان منضم ساخته ، همه را باز به طلب اسكندر به جانب گيلان فرستاد . و ايشان يك شبانروز در ميان جنگل و لاى و زمينهاى برنجكار ، به رنج و زحمت بسيار برفتند و متصل از آسمان باران مىباريد و زمين لاى بود ، چنانچه محل فرود آمدن نمىيافتند ، در آن حال از حضرت صاحبقران فرمان رسيد كه مراجعت نمايند ، برحسب فرموده بازگرديدند . و رايت منصور از فراز پشتهء مذكور نهضت نموده ، و از آب جهنم دره به پل گذشته ، در حوالى قلعهء نور - كه از قلاع رستمدار است - نزول فرمود . عساكر منصور برادرزادهء اسكندر را با جمعى از اقربا و نوكرانش كه گرفته بودند پيش حضرت صاحبقران آوردند . عاطفت خسروانه ايشان را مرحمت فرموده ، از سر خون ايشان درگذشت و به جان امان بخشيد . و شب هنگام از پيش اميرزاده ابا بكر و اميرزاده سلطان حسين و امير سليمان شاه خبر آمد كه به كنار آب جهنم دره رسيدهايم ، و عبور از آن متعذّر است و ما را استعداد پل بستن نيست . امر عالى نفاذ يافت ، و محمد آزاد و توكل باورچى با سى كشتىبان جيحون مقدم ايشان اردو شاه برفتند و بازوى مهارت گشاده پل بستند و شاهزادگان و امرا و لشكريان از پل گذشته بشتافتند و سعادت بساطبوس دريافتند ، و شب آنجا توقف افتاد و رايت فتح آيت از آنجا به صوب گيلان به طرف قلعهء هرسين « 2 » روانه « 3 » شد و در جلگاى كلاره دشت رسيده ، چند روز توقف نمود . و در اين اثنا امير غياث الدين على پسر
هامش
( 1 ) . الف ، ع : - و چون .
( 2 ) . ع : حرثى .
( 3 ) . ع : روان .