با جمعى به كوتوالى قلعه بازداشت . و روز ديگر چهارشنبه ، يازدهم به سعادت و اقبال سوار شده ، مقدار نيم فرسخ براند ، و به مرغزارى فرود آمد و حضرات عاليات سراى ملك خانم و تومان آغا را با شاهزادگان ارجمند ، اميرزاده الغبيگ و اميرزاده ابراهيم سلطان و اميرزاده ايجل و اميرزاده سعد وقاص روانهء سمرقند گردانيد و مجموع برحسب فرمان به راه سلطان ميدان روان شدند و رايت ظفر پيكر به عزم دفع اسكندر نهضت فرمود و در اين اثنا خبر آمد كه قراتاتار ياغى شدهاند .
و كيفيت اين قضيه چنان بوده كه يك كرن از تاتار - كه نقل ايشان در عهدهء تنگرى بيرمش خواجه بود ، در ظاهر دامغان دست غدر و طغيان از آستين عصيان و عدوان برآوردند و او را زخمها زده بينداختند و سر خود گرفتند . و داروغاى كرن « 1 » كه بعد از ايشان مىآمد « 2 » تنگرى بيرمش را - كه برهنه و زخمدار بىخبر افتاده بود - بشناخت ، و از حياتش رمقى مانده بود ، او را به اندرون دامغان بردند كه معالجه كنند و از استماع اين خبر ديگر كرنها عزم گريختن كردند . و چون امير شمس الدين عباس و اتلمش و شاه ولى پسر سونجك و ديگر امراى قوشون - كه موكل ديگر كرنها بودند - از آن حال آگاهى يافتند ، تيغ انتقام در آن بىباكان شقاوت فرجام نهاده ، بسيارى از ايشان را نيست گردانيدند ، از آن جمله در اندرون و بيرون دامغان دو سه هزار كس كشته شد ، چنانچه از كثرت كشتگان راه بر گذرندگان بسته ماند 348 .
[ نظم ]
چو شد ديدهء بخت تاتار تار * هوس پود كردند و پندار تار
گليمى سيه بهر خود بافتند * رخ از صوب اقبال برتافتند
دليرى نمودند و ياغى شدند * كه نفرين بر ايشان كه باغى شدند
به شومىِ انديشهء نابكار * بكشتند از ايشان فراوان هزار
ز بس جيفهء كشته شد بسته راه * عقوبت برآرد نهال گناه
و چند فوج از ايشان به طرف جنگلهاى استرآباد گريختند ، و ديگران را امير شمس الدين رانده با خود ببرد . و چون پرتو شعور صاحبقران بىهمال بر اين
هامش
( 1 ) . الف ، ع : كرنى .
( 2 ) . الف ، ع ، م : آمدند .