اراضى بيلقان برسيد و روز جمعهء غرهء جمادى الاول سنهء ست و ثمانمايه كه به حقيقت غرهء ماه جلالت و جاه و اول سال سعادت و اقبال بود ، به شرف بساطبوس فايز گشت ، و در آن ولا نوكر چركس پسر تومن از نهاوند آمد و سر ملك عزّ الدين حاكم لر كوچك - كه در اين مدت از جهالت و ضلالت دم از عصيان و مخالفت مىزد - به درگاه عالمپناه آورد و تقرير كرد كه : « تنش را پوست كنده و به كاه آكنده ، آويخته است و عبرت ديگر متمرّدان و طاغيان ساخته » . و هم در خلال آن احوال شحنهء عدالت حضرت صاحبقرانى مولانا قطب الدين قرمى را - كه پيش از اين با عملداران شيراز از آنجا آمده بودند - به واسطهء بيدادى كه با اهل فارس كرده بود و از آن جمله هنگام توجه او به صوب اردوى كيهانپوى ، مبلغ سيصد هزار دينار كپكى به اسم نثار و پيشكش از رعايا و محترفه ستده و مولانا صاعد همراه جماعت مذكور آمده بود و صورت حال را به كلك عرض بر لوح ضمير منير نگاشته ، خطاب فرمود و يرليغ لازم الامتثال از موقف جلال صدور يافت كه شيخ درويش اللّهى ، او را به زاولانه و دو شاخه مقيد ساخته ، با وجهى كه به علت « 1 » نثار و پيشكش از مردم گرفته به شيراز برد و آن وجوه را به صاحبان حق بازرساند و ارغون ، نوكر او را - كه ضررى چند از او به خلق رسيده بود - از حلق بياويزند و اگر بر مظلومى جورى رفته باشد ، جبر حال اختلال پذيرفتهء او را واجب دانند . و خواجه ملك سمنانى را جهت ضبط اموال شيراز روانه گردانيد و حكم شد كه مولانا صاعد نيز بازگردد و به رعايا رساند كه هر « 2 » زيادتى كه مولانا قطب الدين به ارتكاب آن جسارت نموده ، از پيش او بوده ، نه برحسب فرمودهء حضرت صاحبقران . و چون احكام به نفاذ پيوست و جماعت مذكور به شيراز رسيدند ، ارغون را از حلق « 3 » بركشيدند و روز جمعه كه جمهور خلايق شهر و ولايت در مسجد عتيق جمع شده بودند ، و زير و بام مسجد جامع از خاص و عام پر شده ، مولانا قطب الدين را با زاولانه و دو شاخه در پاى منبر سنگين بازداشتند ، و مولانا صاعد به بالاى منبر برآمد و سخنان حضرت
هامش
( 1 ) . ع : به تغلب جهت .
( 2 ) . ع : + ظلم و .
( 3 ) . ع : به دار ؛ م : - از حلق .