مباشيد ترسان ز تخت و كلاه * بَر ما شما را گشاده است راه
كه را « 1 » برترى كاو به دوران ماست * به جايى كه در تحت فرمان ماست « 2 »
كسى ديد رنجى و با ما نگفت * همىدارد آن كجى « 3 » اندر نهفت
منم پيش يزدان ازو دادخواه * كه در پردهء ميغ بنهفت ماه
به جايى كه باشد زيان از ملخ * وگر تفّ خورشيد تابد به شخ
وگر برف و باد از سپهر بلند * بدان كشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد به نوروز نم * ز خشكى شود دشت خرّم دژم
تلافى آن جمله بر گنج ماست * كه رنج فرومايگان رنج ماست
نبايد خراج اندر آن بوم جست * كه ابر بهارش به باران نشست
بر آنم كه گيتى شود چون بهشت * كنم دفع رسم بد و « 4 » كار زشت
كه چون شاه با داد و بخشايش است * جهان پر ز خوبى و آرايش است
يكى گنج خواهم نهادن ز داد * كه باشد روانم پس از مرگ شاد
و مضمون اين داستان يكى از فضلا - كه در آن مجلس حاضر بوده است و سخنان كه ذكر كرده شد - به گوش خود شنيده ثبت كرده است ، و آن را به كريمهء
( وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا )
« 5 » مصدّر ساخته و در آخر به اين كلمات ختم نموده كه عالميان بدين عواطف اميدوارتر شدند و جهانيان به اين اشاعت عدل و احسان مطمئن خاطر گشتند و همه از سر صدق و نياز به حضرت كارساز ، دست خواهش برآورده ، گفتند :
[ نظم ]
يا رب اين كامگار عادل را * دولت و عمر جاودانش ده
هرچه از حضرت تو مىخواهد * به خداونديت همانش ده
اين جهان چون مسخرش كردى * بعد صد سال آن جهانش ده
هامش
( 1 ) . ع : گراز .
( 2 ) . مصرعهاى اين بيت در « ع » جابجا نقل شده است .
( 3 ) . ع : رنج .
( 4 ) . ع : شرير و بد .
( 5 ) . يوسف / 81 .