[ نظم ]
روان گشته از چشمها خون دل * ز خون خاك روى زمين جمله گل
جراحت شد از ناخنِ همچو خار * بسى چهرهء چون گل نوبهار
برآمد ز هر سينه بر چرخ دود * سيه گشت از آن دود چرخ كبود
و از براى تسكين قلق و اضطراب خانزاده تابوت خالى را كه سر به قفل استوار كرده بودند ، چون تن بىجان پيش او حاضر كردند ، و او از سوز سينه و تاب جان چون مار پيچان بر صندل ، در آن چوبين هيكل آويخته نوحه و زارى مىنمود ، و در وصف حالش مضمون اين مقال از چشمها ، چشمههاى خون مىگشود « 1 » ،
[ نظم ]
دو چشمم به ره بود و گفتم مگر * ز فرزند دلبند يابم خبر
گمانم نبود از سپهر اين گزند * كه تابوت از راه دور آورند
نَبُردم گمان اين بد از روزگار * كه نعش تو باشد مرا غمگسار
ترا تخت ايران شده نامزد * به تابوتى اكنون زهى بخت بد
سزد كز نَم ديدهء خونگذار * كنم صحن گيتى همه لالهزار
كه چون لاله از « 2 » دهر پيمانگسل * به عهد جوانى شدى داغ دل
و چون جزع و فزع بر فوت نشأت عنصرى و صورت كونى شاهزادهء سعيد بغايت رسيد ، بصيرت حقايقبين حضرت صاحبقرانى ، ملاحظهء جانب نفس باقى و لطيفهء ربانى - كه به اتفاق شرع و عقل زندهء هردو سراست - اولى دانست و جهت ترويح روح شريفش انواع مكرمت و اصطناع دربارهء فقرا و مساكين ارزانى داشت و بسى صلات و صدقات به مستحقان كرامت فرمود و بندگان درگاه كيوان پاسبان برحسب فرمان قضا جريان به ترتيب آش استادگى نمودند و تمامى سادات و علما و اكابر و اشراف كه از اطراف آمده بودند و مجموع امرا و سران سپاه در ساحهء جلال جمع آمده ، هركس به ساورى خود بنشست ، و حافظ و ناظر « 3 » به تلاوت كتاب مجيد
هامش
( 1 ) . كلكته : مىچكيد .
( 2 ) . ع : لالهزار .
( 3 ) . م : ناضر .