زارى در بيت الاحزان كيوان انداخته ، و از بس خوناب اشك دمادم گاو زمين را ماهى صفت شناور ساخته « 1 » .
[ نظم ]
مهان جهان جامه كردند چاك * به ابر اندرآمد سر گرد و خاك
گشادند گردان سراسر كمر * هم از چشم غم ديده خون جگر
ز بس نالش زار و از بس جزع * به گردون برآمد خروش فزع
و به تخصيص حرم شاهزادهء معصوم مرحوم مغفور ، خانيكهء محروم مهجور ، [ نظم ]
همىريخت خون و همىكند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى
برآورده از جان فغان و خروش * زمان تا زمان زو همىرفت هوش
چنين است رسم سپنجى سراى * جهان جوفروشىست گندمنماى
به گاهى « 2 » منه دل بر او زينهار * كه آشوبزارى است ناپايدار
كسى را كه پرورد عمرى به جان * كند پايمال فنا ناگهان
ز دست اجل هيچكس جان نبرد * ز مادر نزاد آنكه آخر نمرد
صاحبقران سرافراز در آن مصيبت جگرسوز جانگداز ، با سوز اندرون و دل پرخون زبان همايون به كريمهء
( إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )
« 3 » بياراست ، و فرمان داد كه بعد از اقامت مراسم تجهيز و تكفين شاهزادهء با داد و دين ، تابوت مشحون به رحمت
( الْحَيِّ [ الَّذِي ] لا يَمُوتُ )
« 4 » در محفّه نهادند و با دويست سوار ، مقدم ايشان الياس خواجهء شيخ على بهادر و اميرايان و دانه خواجه و دولت خواجهء ايلچى بوغا و امّت پسر مبشر و ديسل و شيراول كوكلتاش و اردو شاه ، دو اسبه روان ساخت و فرمود كه چون به آونيك رسند ، ديسل و اردو شاه ، گوهر درياى مغفرت را صدف نو سازند و در تابوتى مجرّد به مزار بزرگوار قيدار پيغمبر - على نبيّنا و عليه الصلواة و السلام - كه در ولايت سلطانيه واقع است برند و به امانت بسپارند تا بعد از آن به
هامش
( 1 ) . م : شناخته .
( 2 ) . ع : گاهى .
( 3 ) . بقره / 156 .
( 4 ) . فرقان / 58 .