[ نظم ]
بر خاك ريخت آن گل دولت كه باغ ملك * با صد هزار ناز بپرورد در برش
بگريست تخت زار بر آن شاهزاده بر * كآورد فخر افسر شاهى به گوهرش
در خون لالهام كه چرا در چنين عزا * باشد كه سر پياله و سوادى ساغرش
گفتار در تعزيت داشتن و روان فرمودن نعش شاهزادهء سعيد از پيش
[ نظم ]
دريغا كه پژمرده شد ناگهانى * گل باغ دولت به روز جوانى
دريغا كه خورشيد اوج جلالت * چو صبح دوم بود كم زندگانى
دريغا سوارى كه جز صيد دلها * نمىكرد بر مركب كامرانى
دريغ آن سر و افسر شهريارى * دريغ آن قد و قامت پهلوانى
به حسرت برفت از جهان كامگارى * كه هيهات تا بيندش چرخ ثانى
در اين موسم ارچه زمين سبز پوشد * سزد گر كند جامه را آسمانى
ترا بايد اى گل به صد پاره كردن * كنون گر گشايى لب شادمانى
چه افتاد گويى كه گلبرگ رعنا * به خون شسته رخسارهء ارغوانى
جهان بىثبات است تا بُود دايم * چنين بوده آرى سرايى است فانى
به حكم تعلق طبيعى و محبت جبلّى كه افراد انسانى را نسبت با اولاد و اسباط حاصل است و فرمودهء « أولادنا أكبادنا » 338 على قائله شرايف الصلوات و كرايم التحيّات ، از آن آگاهى بخشيده ، حضرت صاحبقران را از واقعهء شاهزادهء آزادهء « 1 » جان به جوانى داده ، صبر و قرار از ديار خاطر بزرگوار به يك بار رخت بربست و با كمال تمكّن و وقار ، عنان اختيار از قبضهء اصطبار بيرون رفته ، از مسند سلطنت و جهاندارى برخاست و به رسم تعزيت و سوگوارى بنشست .
[ بيت ]
فشانده ز چشم آب و بر فرق خاك * همه جامهء خسروى كرده چاك
هامش
( 1 ) . م : - آزاده .