زبان حال در آن مجال از حدّت آهنگ حزن و ملال گاهى فحواى اين مقال ، سرود رود ، نوحهگزارى مىساخت ،
[ نظم ]
كاى ميوهء باغ دل چنين مستعجل * چون افتادى ز شاخ اقبال به گِل
گويى كه ز آفت سما بر تو زمين * ترسيد و روان « 1 » چو جان نهفت « 2 » اندر دل
و گاهى به مضمون اين موزون خون در درون عالى و دون مىانداخت ،
[ رباعى ]
دردا كه دل از حادثه غمناك افتاد * در ديدهء سيل بار خاشاك افتاد
نوباوهء باغ عمرم از شاخ اميد * بىآنكه رسيده بود بر خاك افتاد
[ قطعه ]
گر در اين ماتم نبودى روى خاك از گريه تر * خسرو سيّارگان مىكرد بر سر خاك راه
حرمت سلطان رعايت كرد ، يعنى كو سر است « 3 » * ورنه برمىداشت از سر آسمان زرّين كلاه
صعوبت آن واقعهء هايله چون موجب تغيير حال بىهمال شد ، كه عالم را به مثابهء روح بود ، در مقتضيات طبيعت روزگار غدّار اثر كرد و در موسم ربيع بديع آيين ، كه نوجوانان اشجار و رياحين در گلزار و بساتين حلّههاى سبز و ارغوانى به عزم عشرت و شادمانى به تازه پوشيده بودند ، جهانيان در لباس پلاس سياه و كبود ، رود از ديده رانده اين سرود مىسرودند ،
[ قطعه ]
مگذر به باغ زين پس و بگذار لانهزار * زيرا كه داغ بر دل باغ است و لاله ، زار
مسكين بنفشه بر سر زانو نهاده سر * با جامهء كبود پريشان و سوگوار
گل پيرهن دريده و سنبل بريده موى * بلبل به نوحه ناله برآورده زارزار
امرا و اعيان و ساير لشكريان و اعوان از مرد و زن در آن شيون ، سياه بر تن و پلاس و نمد بر گردن ، خاك بر سر و سنگ در بر و بستر از كاه و خاكستر ، فغان نوحه و
هامش
( 1 ) . ع : نهان .
( 2 ) . ع : گرفت .
( 3 ) . الف : سرشت .