( لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )
« 1 » روان گشت و نظر بصيرت آن روشنضمير صايب تدبير از وقوع آن حادثه تفوّق و استعلاى تقديرات آسمانى بر تدبيرات انسانى مشاهده نمود . چه همت عالى نهمت آن حضرت به كلك انديشه بر لوح خيال نگاشته بود ، كه چون از قضاياى مملكت روم فراغ كلى حاصل شود و تمام بلاد و قلاع و مدن و امصار آن ديار به حوزهء تسلط و تصرف بندگان سپهر اقتدار درآيد ، ايلدرم بايزيد را به جلايل مواهب نامتناهى و بذل اسباب و ادوات سلطنت و پادشاهى جبر حال فرموده ، روم را به او ارزانى دارد و نوعى سازد كه دست قدرت و مكنت او در ضبط آن ممالك و حفظ ثغر اسلام و اقامت وظايف غزو و جهاد با زمرهء ضلال و عبدهء اصنام از اول قوىتر باشد و چون « 2 » قلم تقدير بر خلاف آن جريان يافته بود ، طومار وجود ايلدرم بايزيد به حكم
( لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ )
« 3 » درنورديده شد .
[ بيت ]
من سعى همىكنم قضا مىگويد * بيرون ز كفايت تو كارى دگر است
و چون حضرت صاحبقران به حدود آقشهر رسيده از پيش اميرزاده محمد سلطان ، دانه خواجه آمد و تقرير كرد كه : « مولانا فرخ طبيب ، شاهزاده را مسهلى داد و منجح « 4 » نيفتاد و بخار اخلاط متوجه دماغ شده و مرض به صرع انجاميده » . خاطر همايون بغايت نگران شد و دانه خواجه را دو اسبه بازگردانيد كه تا رسيدن موكب فرخنده هرچه زودتر خبرى بفرستد ، و به سعادت و اقبال در آقشهر به اردوى همايون نزول فرمود . و از كمال عاطفت پادشاهانه بازماندگان ايلدرم بايزيد را به صنوف نوازش ، دلجويى فرموده ، جامهها پوشانيد و موسى چلبى پسرش را به خلعت خاص و كمر و شمشير مرصّع و تركش بند و بار طلا اختصاص بخشيد ، و از جمله صد سر اسب تنگ بسته كرامت فرمود و حكومت برسا - كه پاىتخت روم است - به او ارزانى داشت ، و يرليغ اعلى موشّح به آل تمغاى همايون كرامت فرموده ، روان ساخت و فرمود كه نعش پدرش را كه در آقشهر به مزار شيخ محمود
هامش
( 1 ) . بقره / 156 .
( 2 ) . ع : + حكم .
( 3 ) . رعد / 38 .
( 4 ) . ع : + و مفيد .