ايازلق سوار شده ، به سعادت و اقبال روان گشت و چون جلگاى تنغوزلغ مخيّم نزول همايون شد ، اميرزاده محمد سلطان - كه از قشلاق مغنىسياه بيرون آمده بود و از راه الهشهر با لشكر متوجه گشته - از پيش براند و با معدودى از خواص ملازمان در آن محل به پايهء سرير خلافت مصير آمد ، و فرمان شد كه او با لشكر برانغار از جانب دست چپ به راه انگوريه توجه نمايد و در قيصريه به اردوى اعلى ملحق شود .
شاهزاده در تنغوزلغ توقف كرد تا لشكر برسيد . حضرت صاحبقران از آنجا نهضت نموده ، به سلطان حصار فرمود ، و جماعت جيتاغان در كوههاى آنجا متحصّن شده بودند ، فرمان شد و همه را به تيغ هلاك بگذرانيدند . و عاطفت پادشاهانه كوتاهيه و تنغوزلغ و قراشهر و الوس كرميان 336 را به يعقوب چلپى - كه حكومت آن مملكت به حسب ارث به او مىرسيد و از ايلدرم بايزيد گريخته ، به شام رفته بود و بعد از فتح شام ، ظفر كردار ملازم ركاب همايون گشته - كرامت فرمود ، و يرليغ جهان مطاع ارزانى داشته ، به خلعت و كمر سرافراز گردانيده ، در آنجا بازداشت . و الحالة هذه كه او وفات يافته ، ايالت آن ولايت هنوز تعلق به پسر او دارد . و رايت فتح آيت به راه الغبرلغ روان شد و چون سايهء وصول بر آن ناحيه انداخت ، اميرزاده شاهرخ از آن محل - كه قشلاق فرموده بود - توجه نموده ، به موكب گيتىگشاى پيوست . و امر اعلى نفاذ يافت كه سپاه ظفرپناه از گرد راه روى جلادت به تسخير قلعهء آنجا آورند ، ايشان بىتوقف كمر امتثال بسته قلعه را بگشادند و از قضا تيرى به سينهء جلال الاسلام رسيده ، سبب هلاك او شد و بعد از قتل رجال و اسر نسوان و اطفال ، قلعه فى الحال با زمين هموار گشت - و الحكم للّه العلىّ الكبير .
گفتار در فتح قلعهء اگرىدر و نسپين
در ولايت حميد بحيرهاى است بزرگ ، طول آن بيست فرسخ و عرضش چهار فرسخ ، آب آن شيرين و خوشگوار ، چه چند رودخانهء بزرگ بر آن مىريزد و از يك موضع بيرون مىرود و در اطراف آن باغات و بساتين و مزارع بسيار . و بر كنار آن