دست جلادت از كار فروماند ، ليكن از نيروى دولت قاهره ، محمد قرمشى يسورى و ابراهيم و احمد و فخر الدين و محمد قلندر و خضر ، با بقيهء صد مرد ، پاى تجلد و ثبات فشرده ، دست شجاعت به تير و كمان و شمشير و سنان بردند و با آن گروه انبوه ، جنگى كردند كه چشم زمانه در آن كوشش مردانه حيران بماند .
[ بيت ]
به مردانگى آن گروه گُزين * روان برگشادند بازوى كين
به پيكان خونريز و شمشير تيز * نمودند بَدخواه را رستخيز
و چون جيتاغان رو به گريز نهادند ، ايشان به تعجيل تمام براندند و در كوتاهيه ديدهء اميد را از سرمهء خاك درگاه عالمپناه روشن گردانيده ، اخبار عرضه داشتند و بيلاكات بگذرانيدند و امير شيخ نور الدين از خزاين و دفاين قيصر كه ضبط نموده بود طلا و جواهر ، جدا كرده ، به شمس الدين المالغى سپرده و جمعى مردان كار بدرقهء او ساخته ، به حضرت صاحبقران فرستاد و او هم در كوتاهيه به عزّ بساطبوس استسعاد يافته ، آنها را به محل عرض رسانيد . و اميرزاده محمد سلطان از ولايات مخاليج معاودت نموده ، در برسا نزول فرمود ، و اميرزاده ابا بكر با بسى غنايم از ايلغار بازگشته در آنجا به موكب شاهزاده پيوست و امير سونجك نيز ساحل را غارت كرده و كاننده را ويران ساخته هم در آنجا به ايشان ملحق شد . و اميرزاده محمد سلطان با لشكر كوچ كرده ، به علفزار ينگىشهر - كه به برسا متصل است - نزول فرمود و اميرزاده ابا بكر به اذن و رخصت حضرت صاحبقرانى ، دختر بزرگ قيصر را به تحت نكاح درآورد .
ذكر احوال اميرزاده سلطان حسين و امير سليمان شاه كه به چپقون رفته بودند
اميرزاده سلطان حسين و امير سليمان شاه كه با جمعى از امراى نامدار و غلبهء تمام از عساكر فيروزى آثار به طرف جوانغار به ايلغار شتافته بودند ، كپك تركمان را