مخالفان پيش او جمع آمده بودند ، ليكن چون صولت لشكر مظفّرلوا - كه نهنگان درياى هيجا بودند - ديگرباره به معاينه بديد ، دانست كه قوت مقاومت با ايشان در وسع طاقت مردم روم و سپاه آن بوم هرچند باشند ، نيست .
[ بيت ]
دل به دريا كرد و در كشتى نشست * [ وز نهيبِ لشكر سلطان برست ] « 1 »
و گريز به هنگام را ، فيروزى دانسته ، از آب بغاز بگذشت و به اسرهيقه گريخت ، و زن و كوچش اسير سپاه كشورگير گشتند . و چون لشكر فيروزى اثر شهر ازنيك را غارت كرده ، خراب ساختند و تا ينگى « 2 » چه تاخته مخالفان را برانداختند و از تاراج و اسر آن حدود و نواحى بپرداختند و اميرزاده ابا بكر خبر فتح ازنيك به اميرزاده محمد سلطان فرستاد و بازنمود كه تمام اين ولايات به حوزهء تسخير و تصرف درآمد ، و سليمان « 3 » چلبى گريخته و از آب گذشته خود را به هزار حيله بيرون انداخت . و شاهزاده در مرغزار مخاليج نشسته بود ، چون اين خبر به او رسيد صد مرد گزين را تعيين فرمود كه بشارت فتح ازنيك و كيفيت ساير احوال را به مسامع استادگان پايهء سرير اعلى رسانند و شنقارى - كه چون شاهين دولت هماى آيين ، مرغ اميد را از هواى سعادت شكار كردى و به بال اقتدار در فضاى كامگارى طيران نمودى - با ديگر تحف و هدايا در صحبت ايشان ارسال نمود و اميرزاده ابا بكر نيز آق سلطان را با شنقارى به درگاه عالمپناه فرستاد . و ميان برسا و كوتاهيه - كه دو مرحله راه است - عقبهاى هست بسيار درخت ، طول آن زيادت از چهار فرسخ .
تشابك اشجار به مرتبهاى كه باد آتش نهاد تا از آن مضايق خلاص يافتى صد ره به خاك افتادى و آبش از جبين بگشادى و حشرى بىشمار از جيتاغان غدّار ، پناه به آن بيشه برده بودند . و چون فرستادگان شاهزاده به بيشه درآمدند جيتاغان فرصت غنيمت شمرده ، تيغ انتقام بركشيدند و از اطراف و جوانب بر ايشان ريختند . الحق جاى آن بود كه پاى وهمچنان به سنگ دهشت برآيد كه عقل سرگشته شود و
هامش
( 1 ) . فقط در « ع » .
( 2 ) . الف : نيكى .
( 3 ) . كليهء نسخ : مسلمان .