و كرشجى - كه از ديگر فرزندان قيصر به مزيد جلادت و سعادت « 1 » اختصاص داشت - كرّ و فرّ بسيار كرد و آنچه حدّ سعى و كوشش بود به جاى آورد و چون شيوهء جلادت عساكر ظفر داير به ديدهء يقين بديد ، بىگمان دانست كه مقاومت با چنان سپاهى از حيّز مكنت و قدرت ايشان بيرون است ، روان با مردم خود روى دهشت به صوب گريز آورده از ميان به در رفت .
[ مصراع ] « زيركى جاى خود شناختن است »
و « الفرار ممّا لا يطاق من سنن المرسلين » 320 . و از قنبل جوانغار ، سلطان حسين با لشكر فتح آثار پيش رانده ، بازوى شجاعت به نيروى دولت بگشاد و به ضربات پياپى نيزه و تيغ ، مانند لمعات صاعقه و برق از ميغ بىدريغ آتش در نهاد ثبات و قرار دشمنان نهاد .
[ نظم ]
به تأييد دولت چو غرّنده شير * درآمد به پيكار اعدا دلير
كفش گفتى ابر است و شمشير برق * ز باران قهرش به دم ، خصم ، غرق
ز رومىِ پُركينه چندان بكشت * كه گُفتى فلك تيغ دارد به مشت
و اميرزاده محمد سلطان را عرق نجابت و شجاعت موروثى جنبيده ، لب حميّت برگشاد و از حضرت صاحبقران اجازت خواست كه نهنگ هاموننورد را در لجّه درياى هيجا تازد و كشتى حيات مخالفان را در غرقاب فنا اندازد .
[ نظم ]
كه من زنده و دشمن شه به جاى * بر آنم كه نپسندد اين را خداى
ز شاه آنكه برتافت رو اندكى * من و او نباشيم الّا يكى
اشارت عليّه نفاذ يافت كه به مدد جوانغار شتابد ، شاهزاده به امتثال امر « 2 » مبادرت نمود و با بهادران ، بازوى جلادت و اقتدار برگشود .
هامش
( 1 ) . ع : شجاعت و جلادت .
( 2 ) . ع : فرمان .