اوچقرا و ديگر دلاوران « 1 » شصت « 2 » مرد را باز به زبانگيرى روان ساخت و امير شاه ملك بازگشته ، شب هنگام به درگاه عالمپناه رسيد و چون روز شد ، حضرت صاحبقران تعليم و ارشاد شاهزادگان و امرا را با ايشان به صورت مشورت فرمود :
« كه در اين مقام دو رأى است : يكى آنكه همينجا توقف كنيم - كه تا زمان رسيدن مخالف - مردم و چهارپايان استراحت نموده ، كوفتگى راه بيندازند . و ديگر آنكه به ميان مملكت ياغى درآييم و غارتكنان مىرويم و ايلغار به هر جانب مىفرستيم تا او را از عقب ما به تعجيل ببايد راند و لشكرش كه بسيار پيادهاند ويران شوند » . و بعد از تنبيه بر دقايق جهانگيرى ، رأى ثانى اختيار فرمود و از آنجا كوچ كرده ، به سعادت و اقبال روان شد و اميرزاده سلطان حسين را با دو هزار سوار در يورت بازداشت و يرليغ جهان مطاع صادر گشت كه امير برندق و بسترى « 3 » و ديگر امراى قوشون از پيش به انگوريه روند و اگر از طرف دشمن لشكرى متوجه باشد راه بر ايشان به ببندند و لشكر پياده همراه ايشان توجه نمايند و در دو منزل كه آب نيست چاهها فروبرند .
امرا برحسب فرموده ، رو به راه نهادند و عبد الرحمن كه تواچى لشكر پيادگان بود ، پيادگان را سركرده همراه ايشان ببرد . و بهادران كه روز پيش به زبانگيرى رفته بودند ، بعضى از ايشان وقت سحر با جمعى از مخالفان بازخوردند و جنگ كرده ، دو كس را از ايشان بگرفتند « 4 » يكى را بىسر « 5 » و ديگرى را زنده مىآوردند . و چون صيقل صبح ، زنگ ظلام ، از مرآت گيتى بزدود و بهادران بازگشتند ، پسر قيصر با هزار مرد دلاور به زبانگيرى آمده بود و در شب بىخبر از ايشان گذشته ، و در دره پنهان شده . بهادران كه بازگشته بودند ، به ايشان رسيدند و جنگ درپيوستند و با آنكه شصت سوار بيش نبودند و همنبردان غلبهء بسيار جنگكنان مىرفتند . و چون مخالفان سياهى سپاه اميرزاده سلطان حسين را از دور بديدند بايستادند و بهادران به سلامت رانده ، به موكب ظفر قرين پيوستند و سلطان حسين نيز از عقب برسيد و امرا و پيادگان كه برحسب فرمان متوجه صوب انگوريه شده بودند ، امرا از پيش به
هامش
( 1 ) . ع : بهادران .
( 2 ) . ع : شست .
( 3 ) . الف : بسرى .
( 4 ) . ع : فرود آوردند .
( 5 ) . الف : بىسر .