محمد سلطان رسيد كه به تازگى از مستقرّ سرير سلطنت مصير آمده بودند ، سپاهى انبوه فلك شكوه ، به تجمّل و آيينى معروض گشت ، كه تا مواكب كواكب در ميدان سپهر جولان مىنمايد كس مثل آن نديده بود و نشنيده ، و چون مقرر است كه اتفاق از موجبات و اسباب گيتىستانى و جهانبانى است كه ،
[ مصراع ] « آرى به اتفاق جهان مىتوان گرفت »
شاهزاده به تلقين ملهم دولت امر كرده بود ، كه جماعت هر فوجى از لشكر در صورت محسوس مبصّر - كه اقصى نهايت ظهور است - اتفاق نمايند و برحسب فرمودهء او طايفهاى را به تمام علم و سنجق و جبه و زين و كجيم و مجموع اسلحه و اسباب از تركش و كمر و نيزه و سپر و چماق و غير آن « 1 » همه سرخ بود ، و طايفهاى را همه زرد و جمعى را همه سفيد و بعضى را همه بنفش و ديگر الوان به همين قياس .
بعضى تمام جوشنپوش و فوجى مجموع زرهدار و آراستگى و ظرافت به حدى كه وراى آن به كلك تصور بر لوح خيال نتوان نگاشت . و چون شاهزاده سپاهى چنان را مكمّل و آراسته به عرضگاه رسانيد ، به اقامت رسم الجاميشى و پيشكش مبادرت نمود و لب ادب به صوالح ادعيه و فوايح اثنيه برگشود ،
[ نظم ]
كه جاويد بادا جهان سربهسر * به فرمانت اى خسرو تاجور
فلك تا ز كتم عدم شد پديد * نظير تو صاحبقرانى نديد
همه عالم از عدلتآباد باد * كه لطف الهى ترا داد داد
كهين بنده و جملهء كهتران * به جان بستهايم اندر اين ره ميان
به نيروى بخت تو در يك هجوم * برآريم گرد از همه بوم روم
نمانيم در روم برگ درخت * نه شاه و نه گاه و نه تاج و نه تخت
سر بدسگالت شود تاجدار * وگر خود بود قيصر تاجدار
هامش
( 1 ) . ع : - و غير آن .