تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1130

مساهمون:

ص١١٣٠
چو اشك عاشقان از هجر دلبر * جهان‌پيماى و خون‌ريز و دلاور همه چون آتش سودا جهان‌سوز * همه چون غمزهء خوبان جگردوز يكايك تيغ‌زن چون نرگس يار * سراسر صف‌شكن چون زلف دلدار ز بس تير و كمان و كيش و قِربان * شده تير فلك حيران و لرزان ز گردان سپردار كمان كش * جهان پر شد چنان كز تير تركش فضاى دشت پهناور شده تنگ * ز انواع سلاح و آلت جنگ ز گرز و نيزه و شمشير و خنجر * ز درع و جوشن و خفتان و بكتر بدين‌سان لشكرى با ساز و آيين * ز كين ابروى مردى كرده پرچين
صاحب‌قران بىهمال به سعادت و اقبال بر بالاى پشته‌اى - كه شاميانهء خسروانه به اوج سپهر برين برافراخته « 1 » بودند - بنشست ، و لشكر فوج‌فوج و گروه‌گروه مكمّل و مزيّن ، از فرق راكب تا نعل مركوب ، غرق آهن به ترتيب مىگذشتند و هر فوج كه به مقابل صاحب‌قران ، كه در جهان مقابل نداشت ، مىرسيدند مقدّم ايشان پيش آمده زانو زده ، اسب مىكشيد و زبان اخلاص را به دعا و ثناى آن حضرت مىآراست . [ نظم ]
كه بادا تن و جان ما بندگان * فداى سُم اسب صاحب‌قران بر آنيم كز فرّ اقبال شاه * نمانيم در روم و بومش گياه همه مُلك دشمن به‌هم بر زنيم * تنش را به خاك هلاك افكنيم سر بدسگالت كه نيكش مباد * ز تن دور گردد به شمشير داد
و حضرت صاحب‌قران به زبان عاطفت پادشاهانه او را مىستود و به مرحمت قوىدل و مستظهر ساخته مىفرمود : [ بيت ]
كه گيتى مبادا ز گردان تهى * كز ايشان بلند است تاج مهى
و بر اين منوال تومان و هزاره‌هزاره و قشون‌قشون متعاقب و متوالى مىرسيدند و به اقامت رسم مذكور قيام نموده ، مىگذشتند . و چون نوبت به لشكر اميرزاده
هامش
( 1 ) . ع : برافراشته .