القصه فرستادگان قيصر روم به وسيلهء شاهزادگان و امرا به عزّ بساطبوس رسيدند و پيشكش و بيلاكات از جمله جانورى چند شكارى و ده سر اسب به محل عرض رسانيدند و زانو زده ، پيغامى كه داشتند بگزاردند . خاطر همايون از آن سخنان بىفرجام به هم برآمد و بيلاكات را رد كرده ، زبان خشم برگشاد كه ،
[ نظم ]
گر آيين بدى هيچ آزاده را * كه كُشتى به تندى فرستاده را
سرت را جدا كردمى از تنت * شدى مويهگر بر تو پيراهنت
و بعد از تسكين نايرهء غضب فرمود : « كه چون كسى را ، سعادت ياورى ننمايد نصيحت و نيكو « 1 » خواهى او را سودمند نيفتد ، هرچند خواستيم كه آن بلاد از گذار لشكر جرّار ما آسيبى نيابد ، به جايى نمىرسد . والى شما هر دم سخنى مىگويد و به يك قول قرار نمىگيرد و اگر او قرايوسف را مىفرستاد و قلعهء كماخ را به گماشتگان ما مىداد ، هم او و هم مملكت او به سلامت مىماند . به حمد اللّه تعالى قلعهء كماخ بىمنت او مسخّر بندگان ما شد ، اكنون او را بگوييد كه چون سخن نشنيدى و به اينجا رسانيدى مردانه بايست و صدمهء انتقام لشكر ما را آماده باش » .
[ بيت ]
اگر مرد كارى بيفشار پاى * من اينك رسيدم نگهدار جاى
گفتار در جبه ديدن حضرت صاحبقرانى
چون رأى جهانآراى خسرو گيتىگشاى عزم رفتن به روم جزم « 2 » فرمود ، فرمان قضا جريان نفاذ يافت كه عساكر ضرغام افتراس در صحارى سيواس جبه بنمايند .
[ نظم ]
بجوشيدند از هر سو سواران * دليران نبرد و نامداران
سپاهى بى « 3 » عدد ز اندازه بيرون * همه تند و قوىهيكل چو گردون
دليرانى همه چون نيزه سردار * كمرها بسته بهر رزم و پيكار
هامش
( 1 ) . م : نيك .
( 2 ) . ع : - جزم .
( 3 ) . ع : را .