سپاه منصور آب از قلعه بازستدند ، و نردبانها از ريسمان تعبيه كرده ، شب يازدهم شيرمردان مركيت « 1 » به كمرها - كه نخجير جز از بيم سنگ و تير به چنان جاىها « 2 » نرود - بالا رفتند و سر طنابها در آن بالا استوار كردند ، و اميرزاده محمد سلطان جماعتى از بهادران را به قلم تعيين نام نوشته ، مقرر فرمود كه به آن نردبانها بالا روند . مردان كار در آن شب تار ، جبّهپوش ، بىبانگ و خروش ، بالا رفتن گرفتند و چون اهل حصار خبردار شدند دست اضطرار به منع و مدافعه برآوردند ، و روان سنگهاى گران ، پرّان كردند . و على شير پسر بخت دولت ، عمزادهء امير عباس با چند كس ديگر از نردبان خطا شده درافتادند و وديعت حيات را به متقاضى اجل بازدادند . روز ديگر « 3 » كه خسرو سيارگان با تيغ گيتىستان به قلّهء قلعهء فيروزه حصار برآمده ، رايت فيروزى برافراخت . عساكرگردون مآثر ، گورگه فروكوفته جنگ سلطانى درانداختند و از جانبين رعد و منجنيق در كار آمد و از فراز و نشيبت ، سنگ و خدنگ آمد شدن گرفت ، و از جوش لشكر و خروش كرّ و فرّ ، هول روز محشر رو نمود و زبان تهوّر مردان مرد و دليران روز نبرد در مقام سربازى و جانسپارى اين ترانه مىسرود كه ،
[ نظم ]
گر سر برود ترك كلاهى كم گير * ور تن نبود برگ گياهى كم گير
بر مزرع گيتى از وَزَد باد فنا * از خرمن توده ، توده كاهى كم گير
اميرزاده محمد سلطان در ايقاد نيران قتال و اغراى بهادران ، بر جنگ و جدال سعى جميل مىنمود ، و اميرزاده ابا بكر آثار جلادت و دلاورى به ظهور رسانيده ، نوكران او پيش از ديگران با توق به بالا برآمدند . آخر الامر عساكرگردون مآثر به عون بارى چون كبك كوهسارى بر اطراف قلعه بردويدند و چنان حصنى حصين و حصارى منيع را به يك جنگ سلطانى مسخّر گردانيدند . و چون خبر فتح به حضرت صاحبقرانى رسيد ، فى الحال از مرغزار ارزنجان سوار شد و به سعادت و اقبال
هامش
( 1 ) . ع : بكريت .
( 2 ) . ع : + بالا .
( 3 ) . ع : بامدادان .