سلطان را با جمعى از امرا و لشكريان عزيمت بعضى ولايات عراق عرب مقرر شد .
و امير برندق را با گروهى از سپاه ظفرپناه تاخت جزيره « 1 » و اشتغال به قلع و قمع طاغيان آن نواحى و حوالى نامزد گشت . و چون هنگام مراجعت جيش نصرت ملاذ از بغداد اكراد پرفساد به بدفرصتى و گنده دزدى جسارت نموده بودند ، سفارش بليغ از مقام انتقام صدور يافت كه اول به مرّ الطريق ، كار آن فريق بسازند و واقعهء زار روزگار از خار اضرار آن اشرار بدكردار بپردازند . و با آنكه فصل شتا بود و شدت برودت هوا به درجهء اعلى ، و كثرت برف در راهها « 2 » به حيثيتى كه تا نمد و امثال آن نمىانداختند عبور ميسر نمىشد ، شاهزادگان و امرا به امتثال امر مبادرت نموده ، هر فوج به صوبى كه اشاره رفته بود ، بىتوقف روان شدند ، و در ناحيهء دربند تاشى خاتون كه كردان مفسد از غلبهء برف و سختى و سرما از كوهها فرود آمده بودند و در صحرا نشسته ، نخست از ايشان آغاز كردند و حشرى بىشمار به تيغ آبدار آتشبار بگذرانيدند و جماعتى روى اضطرار به كوه نهادند كه جان از آن غرقاب بلا بيرون برند ، و از بسيارى برف و استيلاى برد ميسّر نشد ، انگشت عجز به زينهار برآورده امان جستند و چون آتش قهر - كه به حقيقت خود به دست بىباكى برافروخته بودند - اشتعال يافته بود ، خرمن زندگانى جمله بسوخت و جغد فتنه - كه در هواى جهل و ضلالت پرواز داده بودند - سايهء شآمت و وخامت عاقبت بر هر حال ايشان انداخته روز حياتشان تيرهتر از پر زاغ شد و روى برف از خونشان گونهء منقار طوطى گرفت .
[ بيت ]
ز بس كشته كافتاد بر كوه و دشت * جهان گفت بسبس كه از حد گذشت
و بعد از آن اميرزاده ابا بكر و امير جهانشاه روى جلادت به بغداد نهادند و راهها را به شهامت و صرامت چنان بربستند ، كه مرغ بلندپرواز را از نشيب و فراز آن مجال عبور و جواز نبود و على الغفلة آخر روزى چنان به بغداد رسيدند كه سلطان احمد از
هامش
( 1 ) . ع : حويزه .
( 2 ) . ع : - و كثرت برف در راهها .