( يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ )
« 1 » به اظهار رسانيده ، برادر ملك گرگين به وسيلهء امراى فلك تمكين ، دولت زمينبوس دريافت و پيشكشها كشيده پيغام برادر بگزارد . محصلش آنكه : « ما بندگان ، كمينهء خدام آستان سلطنت آشيانيم و اگر پيش از اين از جهل و نادانى جريمهاى به ظهور آمده ، از آن پشيمانيم و اگر مرحمت بىكرانهء خسروانه ، عفو گناهسوز را به محو نقوش « 2 » زلّات بندگان فرمان دهد ، من بعد از وظايف خدمتگارى و طاعتگزارى هيچ دقيقه نامرعى نگذاريم و جزيه و خراج ، سالبهسال به خزانهء عامره رسانيده ، بسپاريم و از لشكر آن مقدار كه مقرر شود ، برحسب اشارت خدّام گردون غلام بياريم » . عاطفت بىدريغ معذرت ايشان را عزّ قبول ارزانى داشت و گناه ملك گرگين ببخشيد و برادرش را ملحوظ نظر عنايت گردانيده ، خلعت پوشانيد و اجازت انصراف داده ، فرمود كه با برادر بگو كه ترا امان دادم و عنان قهر از اين ديار برمىتابم ، به شرط آنكه بعد از اين حد خود نگاه دارى و با مسلمانان طريق ادب سپرده ، رعايت ايشان واجب شمارى و به هيچ وجه از وجوه انديشهء ايذا و تشويش اهل اسلام در خاطر نيارى و لشكر مرتب داشته به معسكر ظفر قرين رسانى . و رأى صوابنماى ، تمور خواجهء آق بوغا را به سمرقند فرستاد ، تا با ديگر امرا ملازم اميرزاده عمر باشند ، و به اتفاق به ضبط آنجا قيام نمايند ، و بعد از چند روز رايت فتح آيت از آنجا نهضت نموده ، حوالى قراول توپه مضرب خيام نزول همايون گشت ، و در آن محل خبر آمد كه اميرزاده محمد سلطان كه پيش از اين طلب داشته بودند او را ، برحسب فرمان از سمرقند توجه نموده و چون به نيشابور رسيد امير حاجى سيف الدين كه ملازم ركاب او بود ، به واسطهء عارضهء مزاجى ، به جوار رحمت حق پيوست . حضرت صاحبقرانى را از ملاحظهء قدمت خدمت و سوابق حقوق ملازمت او ، خاطر شريف بغايت متألم شد و قطرات اندوه از ديدهء رقّت باريدن گرفت و به كريمهء
( إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )
« 3 » اعتصام نمود
( وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ )
« 4 »
( إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ )
« 5 » .
هامش
( 1 ) . توبه / 29 .
( 2 ) . ع : نقش .
( 3 ) . بقره / 156 .
( 4 ) . حديد / 5 .
( 5 ) . اساس و ديگر نسخ : الرحيم الغفور ؛ زمر / 53 .