گردانيد و در آن ولا خواجه على سمنانى از هرات و خواجه سيف الدين تونى از سبزوار برسيدند و به عزّ بساطبوس فايز گشته ، پيشكشها كشيدند و چون خواجه مسعود سمنانى بر در بغداد كشته شده بود ، عاطفت حضرت صاحبقران شامل حال ايشان گشته ، هردو را به ديوان نصب فرمود .
و جمعى را از اتباع خواجه مسعود و غيرهم انگيز كرده ، بر جلال اسلام تقرير كردند و خواجگان كه از نو صاحب ديوان شده بودند ، آن صورت به عرض همايون رسانيدند . فرمان شد كه او را عزل كرده ، بند كنند . برحسب فرمان ، قضيه را پرسيده ، او را به محصل دادند و از بقاياى اموال و تصرّفات خاصه و اتباعش مبلغى به حصول پيوست و او از تعذيب محصل ، گوشتبرى از ميان خود كشيده بر خويش زد و چون زخمكارى نبود ، در همان دو سه روز به معالجه خوش شد ، و معاملهء خواجه محمود شهاب ، بعد از وجوهاتى كه فرود آورده بود ، در اين ولا به دويست سر اسب كه حاليا بدهد آخر كردند و شحنهء عدالت حضرت نصفت شعار از براى قطع مادهء ظلم و فساد ، بعضى از عوانان ظالم نهاد را كه بياويخت ، و بعضى را ادب بليغ فرمود ، و به بذل تمام و انعام عام ، گردن جان خواص و عوام را به ربقهء رقّيّت « الإنسان عبيد الإحسان » 308 درآورد .
گفتار در توجه حضرت صاحبقران گيتىستان به جانب گرجستان و رفتن به قراباغ اران
بعد از چند روز كه تبريز از فرّ شكوه حضرت صاحبقران گيتىستان ، رشك حديقهء جنان و روضهء رضوان گشته بود ، رأى عالمآراى ، عزيمت صوب گرجستان تصميم فرمود و به عون ملك قدير از سرير خلافت مصير ، به موكب سپهر توان ماه مسير ، برآمد و به موضع قم توپه نزول فرمود و به اشارت شحنهء قهر ، خواجه اسماعيل خوافى را عبرة للظالمين بر سر اردو بازار به دار بركشيدند و چون رايت نصرتشعار در كنف حفظ پروردگار تعالى و تقدس از آب ارس عبور نمود و نخجوان مضرب خيام عساكر بهرام انتقام گشت . حضرت صاحبقران با خواتين و