خلاص و مجال گريز نبود . و در تضاعيف اين احوال سيدى احمد اغلشايى را - كه كوتوال قلعهء النجق بود و بعد از فتح او را به درگاه عالمپناه روانه داشته بودند ، چنان كه سبق ذكر يافت - بياوردند و قهرمان قهر به قتل او اشارت فرمود و گفتى هرگز نبود . و يرليغ مطاع به صدور پيوست كه قلعه را به ملك محمد اوبهى سپارند تا به شرايط ضبط و محافظت آن قيام نمايد ، و آن كس كه سيدى احمد را به درگاه عالمپناه آورده بود با يرليغ بازگشت « 1 » .
و هم در اين ولا امير موسى « 2 » كه از جانب ماوراء النهر از پيش اميرزاده محمد سلطان رسيده ، اخبار سارّ امن و سلامت آن ديار به عرض همايون رسانيد ، و لعل پارهاى مقدار صد و بيست مثقال ، كه از كان بدخشان حاصل شده بود معروض داشت . و فرج بىفرجام را با اهالى شهر از غايت دهشت و هراسديدهء عقل تيره گشته بود و چشم بصيرت خيره مانده از بيم سر ، دستبردهاى ديوانگانه مىنمودند و فدايىوار دست از سر شسته به جان مىكوشيدند . و چون سپاه منصور نقبى را آتش زدندى و پارهاى از ديوار حصار بيفتادى ، ايشان در زمان ، آن رخنه را به خشت پخته و گچ برآوردندى و حصار استوار كردندى و به حسب اتفاق فصل تابستان بود و آفتاب در سرطان و بغداد از بلاد گرمسير است . سورت حرارت به حيثيتى كه ماهى در ميان آب ، لعاب در دهان به جوش مىآمد و مرغ را در هوا به تاب گرما جگر سوخته از هوش مىرفت .
[ نظم ]
ز گرمى كوه را ظاهر شده دق * گرفته سنگ را حمّاى « 3 » محرق
فلك را شمع كافورى فروزان * ز تابش خلق چون پروانه سوزان
چنان خورشيد را هنگامه شد گرم * كه از افسانهاش پولاد شد نرم
شدى خون از حرارت در بدن خشك * چو در ناف غزالان ختن مشك
زمين چون ديگ بر آتش خروشان * ميان استخوان مغز جوشان
صدف را در ميان بحر زخّار * گهر در سينه همچون دانهء نار
هامش
( 1 ) . ع : برگشت .
( 2 ) . ع : موسيه .
( 3 ) . ع : حمى .