و بهادران لشكر ظفر قرين در چنان حال ، جبهها پوشيده بودند و ملجور ساخته و رايت و تيغ حزم و رزم « 1 » برافراخته و آخته ، و با آنكه شاهزادگان و امرا چند نوبت زانو زده اجازت خواستند كه به يك بار از مجموع اطراف حمله كنند و شهر را به قهر و غلبه بستانند . هر نوبت وقار و تمكين پادشاه مكرمت آيين ، ايشان را منع فرمود كه كه تعجيل منماييد ، باشد كه اين بىخردان به هوش آيند و از در پوزش و اعتذار درآمده ، شهر را بر سبيل مطاوعت و انقياد بسپارند ، تا مستحق قتل و اسر نگردند ، و اين مملكت به كلى خراب نگردد . و چون برطبق نگاشتهء « جفّ القلم بما هو كائن » نوبت واقعهء
( وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها )
« 2 » به آن ديار رسيده بود ، آن روز برگشتگان اصلا متنبّه نمىشدند و از نكبت و ادبار بر مخالفت اصرار مىنمودند تا در شهر غلا و قحط پديد آمد . و چون قريب چهل روز بگذشت ، يكشنبه بيست و هفتم ماه ذى قعده سنهء ثلاث و ثمانمايه نيمروزى كه مردم شهر از شدت حرارت آفتاب تاب ايستادن نداشتند و بيشتر به خانهها رفته بارو را خالى گذاشته بودند و خودها را بر سر چوبها كرده و به جاى خود برافراشته ، از شاهزادگان اميرزاده خليل سلطان و از امرا « 3 » شيخ نور الدين و رستم طغاى بوغا روى جلادت به شهر آوردند و بر ديوار حصار نردبانها نهاده ، اول امير شيخ نور الدين به بالا برآمد و ماهچهء توق به اوج عيّوق برآورد « 4 » و از عقب او بهادران و اميرزاده خليل سلطان و رستم طغاى بوغا « 5 » به بارو برآمدند و سپاه ظفرپناه پياپى رو به بارو نهادند و شمشيرهاى خونآشام از نيام انتقام برآورده ، برغو كشيدند و به يك دفعه گورگه [ و ] نقاره فروكوفتند و هم در زمان از طرف بالا آب اميرزاده ميرانشاه و اميرزاده شاهرخ و امير سليمان شاه و ديگر امراى تومان و هزاره و صده و از طرف ديگر اميرزاده رستم و امير شاه ملك و برندق و على سلطان و ساير امراى قوشون به يك بار حمله كردند و ديوارهاى حصار را به خندق ريختند و عساكرگردون مآثر از اطراف و
هامش
( 1 ) . ع : عزم .
( 2 ) . اسراء / 58 .
( 3 ) . ع : - امرا .
( 4 ) . ع : برافراشت .
( 5 ) . الف : و از عقب او شاهزادگان چون مراقى قدر خود متصاعد گشته .