به پيشانى شقاوت وابسته ، رايت عناد و استبداد برافراشت و عامهء مردم را از رعايا و لشكرى اغوا كرده ، به ملازمت بارو و محافظت شهر بازداشت و در هر مجال به اشتعال نيران قتال و جدال اشتغال نموده ، جسارت مىكرد و به كشتىها پيشآمده ، درياى هيجا را به موج درمىآورد .
[ نظم ]
چون جهان از بودن او سير گشت * در دلش ديو جهالت چير گشت
از خيال فاسد و فكر محال * برده دندان طمع در مُلك و مال
تا سرش رفت از براى سرورى * هم رعيت نيست شد هم لشكرى
و اردوى كيهانپوى در ظلّ رايت صاحبقران جهانجوى ، متوجه صوب تبريز گشت و سپاه ظفرپناه برحسب فرمان به جرگه روان شدند و همهء راه شكاركنان طى مسافت مىنمودند
[ نظم ]
شه و لشكر چو شيران شكارى * شكارافكن روان اندر صحارى
كشيده چيرهدستان در كمان تير * چو شير افتاده در دنبال نخچير
گروهى بند يوزان برگشوده * گروهى تيغ بر گور آزموده
گروهى از سگان برداشته قيد * به نعره تيز كرده در پى صيد
گروهى باز را پرواز داده * كُلنگان را به چنگ باز داده
در اثناى راه لشكر نصرتپناه را بر قلعهء نصيبين - كه حصنى « 1 » بود حصين - گذار افتاد و اشارت عليّه به تسخير و تخريب آن صادر گشت . مردم قلعه را خبر شد ، و با پيشكشهاى پسنديده بيرون آمدند و كليد قلعه را پيش آوردند . مرحمت پادشاهانه ايشان را امان بخشيد و از عبور سپاه منصور هيچ مضرّت به ايشان نرسيد ، و چون موكب ظفر قرين را وصول به موصل اتفاق افتاد ، حكم جهان مطاع به نفاذ پيوست و بر آب دجله از كشتى جسرى بستند و به يك هفته تمامى اردو از آن آب بگذشتند .
هامش
( 1 ) . الف ، ع : حصين .