از سپاه ظفرپناه به ايلغار روانهء صوب بغداد شوند ، و چون برحسب فرموده مبادرت نمودند و منازل و مراحل پيموده ، جانب قبلى بغداد مضرب خيام نزول ايشان گشت . فرج نامى از قوم جلاير از قبل سلطان احمد متصدّى حكومت آن مملكت بود و به واسطهء كثرتى از اتراك و اعراب - كه در آن وقت آنجا جمع شده بودند - طيور نخوت و غرور در آشيان دماغ پريشان او بيضهء خيال محال نهاد و عنان جهالت از ضلالت به دست فريب امانى و آمال خسارت مآل داد و به استظهار حصانت حصار و كثرت اعوان و انصار با حشرى بىشمار ، روى تهور به جنگ و پيكار آورد و در مقام مقابله و مقاتله بايستادند . و چون آوازهء لشكر نصرتشعار انتشار يافت ، امير على قلندر از مندلى و جان احمد از بعقوبه « 1 » توجه نموده ، به قرب مداين از دجله بگذشتند ، و فرخ شاه از حله و ميكائيل از سيب متوجه گشته در صرصر به هم رسيدند و با سه هزار مرد آراسته ، روى تهور به پيكار آوردند ، و از اين جانب اميرزاده رستم و امير سليمان شاه و ديگر امرا « 2 » با سپاه ظفرپناه سوار شده ، ايشان را شكارىوار در ميان گرفتند و به جانب دجله رانده ، در حوالى عمارت امير احمد جنگ واقع شد ، و جان احمد با بسى بهادران و لشكريان كشته شدند ، و جمعى از بيم تيغ آتشبار خود را در آب انداختند و بيشتر غرق شدند و ديگر امرا به كوشش بسيار جان از آن ورطه بيرون بردند . و با وجود چنين شكستى كه به حال ايشان راه يافت ، فرج بىفرجام چون عرق اصالتى در بزرگى و ايالت نداشت و آن مرتبه به گزاف يافته بود ، دلش نمىداد كه زودزود از سر منصب و جاه برخيزد ، و آب تسكينى بر آتش فتنه ريزد . زبان تزوير به تقرير اين معذرت برگشاد كه : « سلطان احمد با من قرار فرموده و مبالغه نموده كه اگر حضرت صاحبقران به نفس خود بيايد شهر تسليم كن و رعيت را در بلا مينداز ، و به غير از ايشان هركه باشد و هرچند لشكر كه بيايند البته در مقام مقاومت ثبات قدم نموده ، مملكت نگاه دار و به هيچ كس مسپار ، و من از سخن او تجاوز نمىتوانم كرد » . و بدين بهانه عصابهء « 3 » ياغىگرى
هامش
( 1 ) . الف ، ع : يعقوبه .
( 2 ) . ع : - و ديگر امراء .
( 3 ) . الف ، م : - عصابه ؛ ع : عصله .