نامزد فرمود و امراى نامدار و سرداران « 1 » عالىمقدار ، مثل امير سليمان شاه و امير مضراب جاكو و سيد خواجهء شيخ على بهادر و عبد الصمد حاجى سيف الدين و حسن جاندار و ملكت و جهانملك پسرش ، و پير محمد پولاد و از فرزندان غياث الدين ترخان ، على ترخان و حسن صوفى و از قوچينان توپلاق و كپكچى يورتچى و طغاى مركن و اولجه بوغاى مچلكاچى و شيخ على و ميرك و غيرهم و از هر تومان ، جمعى همه را خانه كوچ به ملازمت او تعيين فرمود و ديگر امرا ، هريك پسرى يا برادرى همراه كردند . و حضرت صاحبقران او را يرليغ جهان مطاع ارزانى داشته ، در هنگام وداع اگرچه ،
[ نظم ]
جدايى او بر دلش سخت بود * كه او زيور افسر و تخت بود
طلب كرد و بگرفت اندر برش * به صد مهر بوسيد چشم و سرش
و زان پس برون آمد از پيش شاه * چو شير ژيان رو نهاده به راه
روان گشت شهزاده با لشكرى * به روز وغا هريكى صفدرى
همه پادشازادگان با سپاه * دو منزل برفتند با او به راه
اميران و هركس كه بد نامدار * برفتند بدرود را بندهوار
سران چون ز بدرود گشتند باز * همى راند شهزادهء سرفراز
ظفر همعنان نصرتش رهنماى * ز گرد سپاهش هوا مشكساى
و چون به سعادت و اقبال به كنار آب آمويه رسيد ، در شعبان سنهء تسع و تسعين و سبعمائه موافق اوىدئيل « 2 » با تمامى لشكر آراسته از آب بگذشت و به اندخود رسيده ، فرود آمد ، و از آنجا منازل و مراحل قطع كرده ،
[ نظم ]
به هر يورت و هر منزل و هر مقام * كه آنجا رسيد آن شه نيكنام
مهيا شده ترغو و ساورى * خلايق ز شادى به رامشگرى
زهى دولت مردم آن ديار * كه شاهى چنان باشدش شهريار
هامش
( 1 ) . م : سروران .
( 2 ) . ظاهرا : اود .