[ نظم ]
چنين داد فرمان شه كامگار * كه بهر شكار از يمين و يسار
همه كوهمالان صحرانورد * برانند صيد و برآرند گرد
شه از پيش آراست قلب سپاه * سپه را شد از دور رخ سوى شاه
چو باز سپيد سحر دررسيد * غراب شب از سهم او برپريد
بههم بسته شد جرگه پرگارسان * چو نقطه همه صيدها در ميان
چو آمد سر جرگه با يكدگر * در و دشت پر صيد شد سربهسر
ز كثرت بپوشيد روى زمين * گوزن سيهچشم عنبر سرين
ز آهوى مشكيندم تيزدو * فروبسته شد راه بر راهرو
سواران چابك در آن پهندشت * فكندند هريك ده و هفت و هشت
ز خون گوزن و دد و قوچ و رنگ * سراسر در و دشت شد لالهرنگ
ز بس صيد ، كان روز افكند مرد * ز ده صيد فربه ، يكى بار كرد
شكارى چنان كرد مالك رقاب * كه بهرام گور آن نبيند به خواب
و « 1 » صاحبقران سپهراقتدار در ضمان عون و تأييد پروردگار مراحل و منازل قطع كرده مىرفت و لشكر « 2 » نصرتشعار از هرجا كه با اهل « 3 » كفر و انكار دوچار مىخوردند ، قتل و غارت مىكردند .
[ نظم ]
به سان سليمان بر اسب چو باد * همى رفت و هر كاو نكرد انقياد
به غارت ببردند مالش سپاه * كه واجب بود زجر اهل گناه
و چون باعث براين سفر همايون اثر ، نيّت جهاد و غزا و تقويت و تمشيت شريعت غرّا بود هرآينه فتوحات ارجمند و سعادات برومند روى مىنمود ، از آن جمله [ در اثناى راه به محل نزه دلگشا رسيد ] .
و چون به شهر قارص رسيدند در ظاهر آن به صحرايى در غايت نزاهت فرود آمدند .
هامش
( 1 ) . ع : + حضرت .
( 2 ) . ع : لشكريان .
( 3 ) . ع : به .