شاه يحيى - كه با او همين نسبت داشت - از براى مصالحت فرزندان از حصار يزد بيرون آمد و پسر را نصيحت كرد كه چون برادر بزرگت با دو پسر به مجرد يزد ساخته و فارس و عراق را به تو گذاشته ، اگر با او در اين نيز مضايقه كنى محل ملامت و جاى سرزنش باشد و او را الزام كرد كه از در يزد برخاست و به « 1 » شيراز معاودت نمود و در اين مدت چهار پنج سال ميان مظفريان - چنانچه شيمهء ايشان بود كه پيوسته قصد يكديگر كردندى - چند واقعهء ديگر دست داد .
[ نظم ]
نهادند شمشير در يكدگر * شد آشفته آن مملكت سربهسر
شده تنگ ازيشان دل سلطنت * كه ده پادشا بود و يك مملكت
ليكن چون غرض اصلى نه تحقيق تاريخ « 2 » ايشان است تعرضى به ذكر تفصيل آن نرفت .
القصّه در آنوقت كه حضرت صاحبقران در ظاهر تستر قبهء بارگاه خلافتپناه به اوج مهر و ماه برافراخته بود ، شيراز و اصفهان و ابرقوه شاه منصور داشت و خود در شيراز بود و يزد از آن شاه يحيى بود و خود با دو پسر در آنجا بودند و سلطان احمد در كرمان به حكومت مشغول بود و سلطان ابو اسحاق در سيرجان .
گفتار در نهضت صاحبقران سرافراز به جانب « 3 » شيراز
چون اميرزاده محمد سلطان و برادرش اميرزاده پيرمحمد از طرف دربند تاشى خاتون مظفر و منصور مراجعت نموده در ظاهر تستر به معسكر همايون پيوستند . صاحبقران گيتىستان سونجك بهادر را به حويزه فرستاد ، به طلب اميرزاده عمر شيخ و خواجه مسعود سبزوارى را - كه خواهرزادهء على مؤيد سربدال بود - به حكومت تستر نصب فرمود و لشكر سبزوار را كه با او بود ، پيش او باز داشت . و باز از لشكر ايلغار كرده ، در روز دوشنبه بيست و پنجم ربيع الآخر سنهء
هامش
( 1 ) . ع : + جانب .
( 2 ) . ع : - تاريخ .
( 3 ) . ع : + دار السلطنهء .