و هركه مخالفت ورزد و تمرد نمايد ولايت او را غارت كنند « 1 » و تمام كوه و دشت آن جانب را از خبث وجود مفسدان و راهزنان پاك سازند ؛ و برحسب فرمان واجب الامتثال روان شدند و چون به چمچمال « 2 » و كوه بىستون رسيدند ، سونجك بهادر و تمور خواجهء آقبوغا و مبشر بهادر با لشكرى به طرفى ديگر از كردستان به ايلغار روانه شدند و شاهزادگان متوجه دربند تاشى « 3 » خاتون گشتند و چون به آنجا رسيدند ، يكى از سرداران آن طرف به طمع آنكه آن ولايت به دست آورد گريخته پيش شاهزادگان آمد و تقرير كرد كه : « راههاى اين ولايت كسى بهتر از من نمىداند ، اگر فرمان شود غجرچى شوم و وظيفهء بندگى بجاى آورم » . اميرزاده محمد سلطان او را نوازش فرمود و خلعت و كمربند و شمشيربند « 4 » و بار « 5 » طلا ارزانى داشت و شيخ على بهادر را منقلاى ساخته ، غجرچى را با او روانه گردانيد .
ابراهيم شاه - كه حاكم آنجا بود - به مقام اطاعت و انقياد درآمده ، پسر خود سلطان شاه را با اسبان تازى و تقوزهاى مناسب و پيشكشهاى لايق به حضرت شاهزادگان فرستاد و چون به سعادت بساطبوس استسعاد يافته ، تحف و هدايا برسانيد و بهادران را نيز به تحفههاى مناسب خشنود گردانيده ، اميرزاده محمد سلطان كس فرستاد و شيخ على بهادر را بازخواند . جهانپهلوان برحسب فرموده مراجعت نمود . در اثناى راه به منزلى كه فرود آمده بود و به آش خوردن مشغول شده ، غجرچى كه همراه داشت چون از مقصود خود نااميد گشته بود ، به فريب نفس بدانديش ، كاردى بىخبر به او زد و آن شير بيشهء شجاعت به روباه بازى سگ نفسى بر خاك هلاك افتاد . آرى به كرّات و مرّات در ميان چندين شمشير و سنان و نيزههاى سبك حمله و گرزهاى گران به مردى درآمده بود و دستبردها نموده
هامش
( 1 ) . ع : نمايند .
( 2 ) . الف : چجچمال ؛ م : چيچمال .
( 3 ) . ع : باشى .
( 4 ) . الف : كمر و خلعت ؛ ع : - بند ؛ يار صحيحتر به نظر مىرسد .دست زمانه پارهء شاهى نيفكند * بر بازويى كه آن نكشيدست بار تيغ( 5 ) . الف + به .