[ نظم ]
چو دشمن شد آگه كه لشكر رسيد * برآمد به زين تيغ كين بركشيد
بجز جنگ چون چارهاى ره نبرد * صف آراست وز بيم جان پى فشرد
شد از باد كين آتش جنگ تيز * قضا فتنهء خفته را گفت خيز
تأييد آسمانى كه پيوسته رفيق روزگار اعوان و انصار حضرت صاحبقرانى بود ، ياورى نمود و سپاه ظفرپناه بر مخالفان غالب آمده ، چهل كس را از ايشان دستگير كرده ، به پايهء سرير سلطنت مصير آوردند . حضرت صاحبقران ، مبشر را به انواع تربيت و عنايت پادشاهانه مخصوص گردانيد و جمعى را كه با او بودند به صنوف عواطف سرافراز داشته ، اكلكا داد و نوازش فرمود و از گرفتاران قيد اسار ، احوال توقتمش خان استفسار نمود . عرضه داشتند كه : « توقتمش خان لشكر را جار رسانيده بود كه در موضع قرقگول جمع شوند ، ما بندگان برحسب فرمان به آنجا رفتيم و او را نيافتيم و سبب تخلف او از ميعاد هم ندانستيم ، بدان واسطه در بيابان و جنگل سرگشته مىگرديديم « 1 » تا به اين بلا مبتلا شديم » . و چون حكايت تمام معروض افتاد ، قهرمان قهر به قتل ايشان فرمان داد . و در اين اثنا پسر مماق را به زخمى مجروح گردانيده ، به حضرت آوردند ، زانو زده به عزّ عرض رسانيد كه : « بنده از طرف سراى پيش خان مىرفتم و او را در محلى كه وعدهگاه بود نيافتم و بر ديگر اوضاع اطلاع ندارم » . صاحبقران گيتىستان ، جلال پسر امير حميد را با نديله ترخان و مولى و صاين تمور و جمعى از بهادران به قراولى تعيين فرمود و فرمان داد كه : « چون سياهى سپاه دشمن ببينيد ، اگر بسيار باشند خود را بديشان نموده ، گريزان بازگرديد تا ايشان فريفته شوند و پيش آيند و هرچه رونمايد به اعلام آن مبادرت نمايند » .
امير جلال و امرا « 2 » و بهادران برحسب فرمان روان شدند و چون از لاى و گل و آبها بگذشتند ، سياهى دشمن پديد آمد و از ايشان پانزده نفر جدا شده ، پيش آمدند و از اين طرف صاين تمور پيش راند و با ايشان سخن كرد و بازگرديد و مولى
هامش
( 1 ) . الف ، ع : مىگرديم .
( 2 ) . ع : امرا .