و - پيش از اين چنانچه در محلش ياد كرده شد - دختر والى فارس ، جلال الدين شاه شجاع را جهت اميرزاده پير محمد جهانگير خواستارى رفته بود ، و در اوايل سنهء خمس و ثمانين و سبعمائه اوزن اولجايتو و حاجى خواجه را به رسالت به فارس ارسال فرموده كه او را بياورد . در اين وقت ايشان برسيدند ، و خدر عصمت مآب جلالت انتساب ، نبيرهء شاه شجاع را با تجملى تمام به مركز اعلام دولت بر دوام رسانيدند . صاحبقران گردون غلام را وصول شاهزاده در آن هنگام از طريق تفأل و شگون ملايم خاطر همايون افتاد . مهد اعلى خانم و تومانآغا و ديگر آغايان ، مقدم او را به اعزاز و اكرام تلقى نموده ، نثارها كردند و طوىها مرتب داشته شادىها نمودند .
[ نظم ]
سراپرده و خيمه آراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
مى ارغوانى به زرّين قدح * گشوده نقاب از جمال فرح
سرود مغنّى ز آهنگ ساز * صلا داده ناهيد را نوش و ناز
جهان پر صداى نواى سرور * به گردون رسيده بخار بخور
نمانده ز اندوه و غم در جهان * نشانى مگر در دل دشمنان
و چون حاجى خواجه در آن سفر پاى از حد خود فراتر نهاده بود ، و زندگانى نه به قاعده كرده ، منهيان ، صورت بىراهى او به عزّ عرض رسانيدند و بعد از پرسش و ثبوت گناه ، شحنهء قهر به قتل او فرمان داد .
[ نظم ]
قدم برتر از پايهء خود نهاد * از آنرو « 1 » سر خويش بر باد داد
به درگاه سلطان هر آن كز ادب * بپيچد ، رسد روز عمرش به شب
شعر
و ما السلطان الّا البحر عظما * و قرب البحر محذور العواقب
163
هامش
( 1 ) . ع : خود .