زخمدار شدند و نيكپى شاه پسر مبارك شاه يرداغويى عزّ شهادت يافت .
آق تمور بهادر را از مشاهدهء آن احوال عرق شجاعت در حركت آمد و شعلهء غضب برافروخت ، در حضرت خديو صاحبقران زانو زد و رخصت طلبيد كه : « در راه خدمتكارى آن حضرت جان فدا كرده سربازى كند » . مرحمت حضرت صاحبقران را چون كمال جلادت و مردانگى او معلوم بود ، از انديشهء آنكه خود را عرضهء تلف سازد اجازت نفرمود ، و بسيارى از قوشونها چون طاقت مقاومت نداشتند جاى را خالى گذاشتند ، مگر رمضان خواجه كه روى از مصاف برتافتن محرم دانست و جان قربان مردى و مردانگى كردن عيد انگاشت ، و چون كوه پابرجاى ، ثبات قدم نموده از محل خود نجنبيد .
حضرت صاحبقران بخت خواجه اوزبك « 1 » و شمس الدين عباس را اشارت كرد كه حمله كنند و عيد خواجه كمين كرده ، در پناه سنگى ايستاده بود ، چون دشمنان را بر او گذار افتاد ، يكى از ايشان را موى گرفته فروكشيد و بر زمين زد و سر از تن جدا كرده ، به حضرت صاحبقران آورد ، و در سن كودكى مردانگيى چنين « 2 » به ظهور رسانيد . و بهادران از اطراف حمله كرده ، دستبردى نمودند كه بهرام خونآشام را از نهيب ، پاى ثبات از جاى برفت و به عون تأييد آسمانى و فرّ دولت غرّاى حضرت « 3 » صاحبقرانى قلعه را تسخير كرده ، مجموع آن بدكرداران قاطع الطريق را از آنجا فرود آوردند و بر هزارهجات و قوشونات پخش كرده همه را به ياساق رسانيدند .
[ نظم ]
ازان زمرهء گمره راه « 4 » زن * يكى را نماندند جان در بدن
و صاحبقران كامگار از آنجا سوار گشته در كنف حفظ پروردگار متوجه قندهار شد ، و جهانشاه بهادر و مبشر و اسكندر شيخى را با سپاهى
[ نظم ]
شهاب صولت و دريا شكوه و باد نهيب * زمانه بسطت و گردون توان كوهشكيب
هامش
( 1 ) . ع : اورنگ .
( 2 ) . ع : چنان مردانگى .
( 3 ) . ع : - حضرت .
( 4 ) . ع : - راه .