[ نظم ]
تير جان يافته ز وصل كمان * تيغ باريده خون ز هجر نيام
آن نشسته چو نور در احداق * وين روان همچو روح در اجسام
و چون جعبهها از تير چون كف كريمان از دنانير خالى ماند و تيغ و سپر چون دل اهل هنر و احوال مردم دانشور شكسته و مبتر « 1 » گشت و بسيارى از مردم طرفين سپرى شدند ، جمعى از سر خيرانديشى پاى صلاح در ميان نهاده ، به دستيارى توفيق ، آب تسكينى بر آتش فتنه افشاندند و غبار بلا - كه به باد حملهء پرخاشجويان از خاك معركه برخاسته بود - فرونشاندند و از جانبين عهد مصافات بسته ، على بيگ و شيخ على بهادر ملاقات كردند و به رسم مصالحت يكديگر را در كنار گرفتند و وحشت و كدورت از ميان برخاسته ، از عناد و ستيزه كنار جستند ؛ و على بيگ او را به خانهء خود فرود آورده ، آنچه از لوازم اعزاز و اكرام « 2 » و جانبدارى تواند بود ، بجاى آورد و با او طرح مصاحبت شبانروزى درانداخته ، چشم آن دارد « 3 » كه بهوسيلهء شفاعت او عفو حضرت صاحبقران گناهان او را درگذارد .
[ بيت ]
زين محترم شفيعى آن را كه كرد يارى * شايد كه با گناهش باشد اميدوارى
حضرت صاحبقران چون التماس والى مازندران كه از در اطاعت و انقياد درآمده درخواست كرده ، مبذول داشت ، به سعادت و اقبال عزم مراجعت فرموده ، از راه سملغان « 4 » و جرمغان عبور نموده ، مرغزار رادكان را مضرب خيام سلطنت و محل سراپردهء عظمت گردانيد و در آنجا شيخ على بهادر و جماعتى كه با او بودند ، به اردوى اعلى ملحق شدند . و چون شيخ على بهادر ، على بيگ را با شمشير و كفن به شرف بساطبوس رسانيده ، زانو زده خون او درخواست كرد ، مرحمت پادشاهانه گناه او را عفو فرمود و به عنايت و نوازش مخصوص گردانيد ، و شيخ على بهادر را
هامش
( 1 ) . ع : ابتر .
( 2 ) . ع : - و اكرام .
( 3 ) . ع : داشت .
( 4 ) . الف ، ع : شملغان .