[ شعر ]
شهنشه چو شايسته بيند پسر * سزد گر برآرد به خورشيد سر
شاهزادهء عالميان برحسب فرمان با آن سپاه گران در ضمان امان و حفظ يزدان عنان يكران ظفر جولان به جانب ايران معطوف گردانيد .
[ نظم ]
ز توران دليران پرخاشجو * شتابان به ايران نهادند رو
سپاهى چو مور و ملخ بىشمار * همه تيغداران خنجرگزار
چو لشكر سوى رود جيحون رسيد * غبار سواران به گردون رسيد
به فرمان شهزادهء دادگر * مهندس برآورد دست هنر
به كشتى پلى بر گدار كلف * كشيده چو بر آب مدّ الف
ز جيحون بر آن پل به عون إله * گذشتند بىوهم ، توران سپاه
پائيز و زمستان در بلخ و شبرغان ، شادمان و كامران بگذرانيدند و در اواخر زمستان از ولايت ملك ، بادغيس را بتاختند و مال بسيار و اسب و نعمت بىشمار ، فتوح روزگار عساكر نصرتشعار شد .
[ نظم ]
شد از فرّ آن شاه نوخاسته * ز بس خواسته ، لشكر آراسته
ز اسب و ز مال و ز گستردنى * سپه گشت از بس غنيمت غنى
و چون آفتاب به نيمهء حوت رسيد ، على بيگ ، ايلچى فرستاده در پايهء سرير اعلى عرضه داشت كه : « اگر برحسب فرموده ، رايات ظفر پيكر بهطرف هرات توجه نمايد ، بنده ميان به خدمتكارى بسته ، عساكر منصور را غچرچى باشد » .
[ بيت ]
غلامى كنم لشكر شاه را * به مژگان بروبم همه راه را