نمود . جهانيان از كمال شجاعت و دلاورى آن حضرت متعجب مانده ، ستايشها نمودند .
[ نظم ]
همه يكسره خواندند آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين
همه سودمندى ز گفتار تست * خور و ماه روشن به كردار تست
و هم در اثناى آن احوال ، از طرف ترمد خربزهء نوباوه به حضرت صاحبقران آوردند . مكارم اخلاق ملكانه فرمود كه : « يوسف صوفى برابر ما نشسته است ، نصيبى از اين نوباوه بر طبقى زرين نهاده ، پيش او فرستيد » . امرا عرضه داشتند كه :
« طبق زرين ضرورت نيست به ظرفى چوبين بفرستيم » . همت پادشاهانه رخصت نداد و چون برحسب فرموده ، آن را به طبق زرين نهاده ، به كنار خندق بردند ، از بالاى بارو پرسيدند : « كه برطبق چيست ؟ » برنده گفت : « خربزهء نوباوه است كه حضرت صاحبقران براى يوسف صوفى فرستاده است » . آن را بر كنار خندق گذاشته ، بازگشت . ايشان آن را پيش يوسف صوفى بردند و او از ركاكت رأى ، خربزهها را فرمود كه از بالاى بارو در آب انداختند و طبق را به دربان بخشيده بعد از آن سردارى حاجى نام دروازه باز كرده با لشكرى مستعد پيكار از مردان كار بيرون آمد ؛ اميرزاده عمر شيخ ، با بهادرانى كه ملازم ركاب همايون او بودند ، شمشيرها كشيده ، حمله كردند و از آب به شناه گذشته ، آتش پيكار برافروختند .
[ نظم ]
به هر جا كه ايشان نهادند پى * تو گفتى درافتاد آتش به نى
سر تيغ در چرخ مه تاب داد * سنان باغ كين را به خون آب داد
زمين را ز خون بازنشناختند * همى اسب بر كشتگان تاختند
ز چاك تبرزين و جرّ كمان * زمين گشت لرزانتر از آسمان
همه رزمگه كشته بد كوهكوه * بهم برفگنده ز هردو گروه
چنين تا فروشد سپهرى درفش * ز شب گشت زربفت گردون بنفش