حصار آورد . نويينان و امرا پيش آمدند و زانو زده درخواست كردند كه رفتن بندگى حضرت مصلحت نيست . حضرت صاحبقران نامدار به سخن ايشان التفات ننموده روان گشت . امير حاجى سيف الدين را غايت اخلاص و هوادارى عنان تماسك از دست وقار درربود و بىاختيار زانو زده ، دست در عنان آن حضرت زد و به زبان دولتخواهى عرضه داشت كه : « تا بندگان زنده باشند ، چگونه شايد كه بندگى حضرت به نفس مبارك خود مباشر جنگ شود » .
[ بيت ]
چو خسرو به تنها كند كارزار * چه بايد در اين دشت چندين سوار
حضرت صاحبقران را نايرهء غضب برافروخت و او را دشنام داده ، شمشير بركشيد و حواله كرد ، امير حاجى سيف الدين دست از عنان بازداشت و پاى باز « 1 » پس نهاد و آن حضرت از سر وثوق و استظهار به تأييد الهى تنها براند تا به كنار خندق ، و آواز داد كه : « يوسف صوفى را بگوييد كه ما برحسب التماس تو آمدهايم ، به قول خود وفا نماى و بيرون آى تا ببينيم كه خداى رهنماى كه را نصرت مىبخشد » . يوسف صوفى بترسيد و از گفته پشيمان گشته ، دم دركشيد . حضرت صاحبقران تحريك او را دگرباره آواز داد كه : « هركه به قول خود وفا نكند او را مرگ به از زندگانى » ؛ و هرچند از اين مقوله سخنان تغيّرآميز گفتند « 2 » تا باشد كه ناموس دامنگير شده بيرون آيد ، يوسف صوفى را محافظت جان از رعايت ناموس اولى نمود و الحق در اين معنى معذور بود .
[ نظم ]
كه گر لشكر جمله عالم به جنگ * همه پيل گردند و شير و پلنگ
چو از دور بينند فرهنگ او * نيارند رفتن سوى جنگ او
از غايت شرمندگى روى جواب هم نداشت . حضرت صاحبقران كامگار زمانها توقف فرمود « 3 » و چون كس از بالاى بارو دم نمىزد ، به معسكر همايون معاودت
هامش
( 1 ) . ع : - باز .
( 2 ) . ع : گفت .
( 3 ) . ع : نمود .