ديرينه كه در نهاد او بود ، به باد اغوا و افساد تيز مىكردند ، قمر الدين لشكر كشيده ، به ولايت اندكان درآمد و هزارهء قداق از اميرزاده عمر شيخ روگردان شده به او پيوستند ، و شاهزاده در كوه متحصن گشته ، شخصى دانشمند نام را پيش حضرت صاحبقران فرستاد و صورت حال عرضه داشت كه : « ياغى با غلبهء تمام دررسيد « 1 » و اندكان را زير و زبر گردانيد » .
آن حضرت را از استماع آن خبر نايرهء غضب اشتعال يافت و در حال عازم آن طرف گشته به تعجيل براند ، و چون قمر الدين از توجه آن حضرت آگاه شد ، پاى قرارش از جاى رفته ، بىتوقف بازگرديد و از موضع آتباشى ، ايل و خانه را گريزانيده ، خود با چهار هزار سوار آراسته ، در كمينگاهى توقف نمود . چون حضرت صاحبقران به آن موضع رسيد و از كمين قمر الدين آگاهى نداشت ، امرا را با تمام لشكر از عقب دشمن روان گردانيد و از نامداران سپاه پنج هزار مرد « 2 » با جمعى سرداران « 3 » مثل امير مؤيد و ختاى بهادر و شيخ على بهادر و آق تمور بهادر بماندند .
ختاى بهادر و شيخ على بهادر در باب استيصال مخالفان سخنى مىگفتند و حكايت منجر شد به بهادرى و پهلوانى و شعلهء عصبيت افروخته گشت ، و ايشان نيز از پى دشمنان تاخت كردند و ديگران هم موافقت نمودند ، چنانچه با حضرت صاحبقران زياده « 4 » از دويست كس نماند . دراينحال قمر الدين فرصت غنيمت شمرده ، با چهارهزار سوار كينهدار تيغگزار ، از كمينگاه برون تاخت و تيغ كين بىمحابا كشيده روى انتقام به حضرت صاحبقران نهاد . آن حضرت را ملهم دولت روزافزون مصدوقهء ،
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ
« 5 » به گوش جان رسانيده ، هيچگونه وهم و اضطراب به خاطر مبارك او راه نيافت ، و مردم خود را استمالت نموده ، دل بازداد كه : « ظفر و فيروزى از بخشش ملك وهّاب است نه از بسيارى لشكر و اسباب ؛ مردانه مىبايد كوشيد كه اگر اندك سستى پيش آريم كار از دست برود » .
هامش
( 1 ) . ع : برسيد ؛ الف : رسيد .
( 2 ) . الف ، ع : - پنجهزار مرد .
( 3 ) . ع : سروران .
( 4 ) . م : بيش .
( 5 ) . بقره / 249 .