دارم كه بلخ را نشستن جاى سازم و قلعهء هندوان را كه در وقت معمورى پاسبان بامش با هندوى فلك همراز بودى و از ترشّح آب خندق عميقش ، گاو زمين در شناورى با ماهى همباز .
[ بيت ]
گردون چو خاك و خاك چو گردون همى نمود * از پستى و بلندى آن خندق و حصار
به حال عمارت بازآورم » .
حضرت صاحبقران به حكم « المستشار مؤتمن » 119 او را از امضاى آن رأى منع فرمود و قصهء عمّش امير عبد اللّه ياد داد ، كه : « بعد از واقعهء امير قزغن عزم توطّن سمرقند جزم كرد و امرا و دولتخواهانش عرضه داشتند كه ولايت خود را گذاشتن و در ميان بيگانگان وطن ساختن از طريق حزم دور است ؛ چه اگر كارى افتد مردم بيگانه به كار نيايند و مددكارى ننمايند و او نصيحت نيكخواهان را نشنيد و عاقبت به سخن ايشان برسيد و ديد آنچه ديد .
[ بيت ]
هركس كه نصيحت ز عزيزان نكند گوش * بسيار بخايد سر انگشت ندامت
و اين انديشه كه « 1 » به خاطر آوردهاى بعينه همان حكم دارد و عاقل بعد از چنان تجربه چنين فكرها در خيال نيارد » .
[ مصراع ]
مكن مكن كه پشيمان شوى و سود ندارد
120 امير حسين اين سخنان را مسلّم داشت و معترف شد كه : « منشأ نصيحت محض شفقت و نيكخواهى است » . اما توفيق قبولش رفيق نگشت و فحواى
[ بيت ]
با شمع روشن كه دودى نداشت * نمودم به دارا و « 2 » سودى نداشت « 3 »
وصف الحال آمد و به عزم آن كار ناكردنى كه از جملهء اسباب نكبت و ادبار او بود روى توجه به بلخ نهاد و باوجود آنكه مقرر چنان بود كه بعد از مراجعت كابل
هامش
( 1 ) . م : كه تو .
( 2 ) . ع : بداور او .
( 3 ) . م : - نمودم به دارا و سودى نداشت ؛ شايد : نمودم مدارا .