[ بيت ]
هژبرانى كه شيران شكارند * پيام خود به پاى خود گزارند
لاجرم نوكرى پنجشنبه نام را جهت اعلام قصدى كه فرموده بود ، پيش امير حسين فرستاد و به نفس مبارك چنان كه شيمه و وار آن مؤيد كامگار بود كه كارهاى كلى همه به نفس همايون خود ساختى ، روى صدق به سوى كعبهء صفا نهاده ، بىتوقف و انديشه روان شد و از سيحون عبور كرده متوجه سمرقند گشت . و چون به آنجا رسيد و آفتاب غرّهء مباركش ظاهر شهر سمرقند را منوّر گردانيد ، وقت طلوع آفتاب بود ؛ خواست كه به شهر درآيد ، شخصى از شهر بيرون آمد و خبرى غيرواقع رسانيد كه امير حسين وفات يافته است . حضرت صاحبقران بعد از استماع آن سخن به شهر درآمدن مصلحت ندانست ، عنان توجه به صوب شادمان تافت و چون به شادمانى به شادمان رسيد با چند قوشون از لشكر امير حسين كه از مقابل مىآمدند دوچار خورد و چون روى قصد به آن حضرت نهادند دفع صايل را به نيروى تأييد ، حمله كرد و ايشان را رانده منهزم و متفرق گردانيد ، و از آنجا به آب يام آمده نزول فرمود ، و زمانى توقف نمود تا اسبان چريده ، سير شدند و به سعادت سوار شد و چون به موضع نيازى رسيد ، امير موسى هزارهء غانچى كه تعلق به خاصّهء او مىداشت و ديگر سپاه جمع آورده با لشكرى پيش آمد . بهادران اين طرف او را از قصد و نيّت حضرت صاحبقرانى خبر دادند كه عزم ملاقات امير حسين دارد تا كدورت كه در ميان آمده به صفا مبدل شود . امير موسى به كثرت لشكر مستظهر بود « 1 » ، آن سخن مسموع نداشت ، غافل از آنكه عمده در باب محاربه و جنگ ، مردى و مردانگى سردار است نه بسيارى لشكر جرار
[ مصراع ]
پشت سپه گران ، سوارى دارد
و با آنكه چندبار خود را آزموده بود ، باز لشكر را برآراسته آهنگ جنگ كرد .
هامش
( 1 ) . م : - بود .