وصال دوست طلب مىكنى بلاكش باش * كه خار و گل همه با يكدگر تواند بود
كسى به گردن مقصود دست حلقه كند * كه پيش تير بلاها سپر تواند بود « 1 »
و از نظاير اين تشبيب ، مجارى احوال حضرت صاحبقرانى است كه چون توغلق تمور خان از ديار ماوراء النهر بازگشت و تقدم امرا و مردم جته به امير بيگيجك مسلّم داشته بود و كفايت مصالح اهالى آن مملكت به حسن تدبير حضرت صاحبقرانى بازگذاشته ، امير بيگيجك برحسب فرمودهء خان نمىزيست ؛ دست تظلّم و بيداد برگشاد و از سر بىباكى پاى جسارت به راه عدوان و طغيان نهاد و حضرت صاحبقرانى چون مشاهده فرمود كه ياساق خان برقرار نماند و حال ملك به اختلال خواهد انجاميد ، اقامت در آن ديار مصلحت نديد ، عزم طلب داشتن امير حسين جزم كرد و روى همت بلند جناب به راه آورد ، و چون از امير حسين خبرى ظاهر نبود ، به تفحّص حال او در بيابانها و چولها مىگشت ، تا در برابر خيوق به سر چاه ساغج به او رسيد و از آنجا به اتفاق ، پيش تكل حاكم خيوق رفتند . آن بدنهاد و غدار خواست كه ايشان را بگيرد .
كز سرشت بد نيايد جز بدى * از بدان دورى گزين گر بخردى
ايشان بر آن مكر واقف شدند و از آنجا سوار گشته با شصت نفر روى توكل بهطرف پاياب نهادند . تكل با هزار سوار مكمل از عقب ايشان تاخت آورد و چون برسيد ، از اول روز جنگ درپيوست . زبان تيغ آيت
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
« 2 » به گوش جان مىخواند و صفير تير پيغام
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
« 3 » به نزديك و دور مىرسانيد . از اتباع حضرت صاحبقران ، امير طغى بوغاى برلاس و امير سيف الدين را بعد از كوشش بسيار اسب از كار بازماند و هردو در آن ريگستان پياده بماندند ؛ و ايلچى بهادر را نيز اسب از پا درآمد و همچنان از غايت مردانگى روى از پيكار برنمىتافت و تير در كمان نهاده پياده مىرفت .
خروشان كه « 4 » شير و پلنگ و نهنگ * پياده درآيند هرسه به جنگ
هامش
( 1 ) . م : - بيت .
( 2 ) . رحمن / 26 .
( 3 ) . آل عمران / 185 .
( 4 ) . ع : چو .