به هر جا سپاهش توجه نمود * نخست آن زمين نعل اسبش بسود
جهان گشت يكسر كران تا كران * چو فتح و ظفر لشكر از پى روان
به هر جا رسيد و به هرسو گذشت * به تأييد دادار ، فيروز گشت
خداى جهانآفرين ياورش * همه خسروان جهان چاكرش
شده سرفرازان ورا زيردست * سپهرش پرستنده ، او حقپرست
فلك بنده و آفتابش غلام * زمانه مطيع و جهانش به كام
مرادى كه در خاطر آراستى * چنان رو نمودى كه او خواستى
يقينش قوى بود و دينش درست * بجز دادگر يارى از كس نجست
به نيروى مردى و فرهنگ خويش * به گردون برافراشت اورنگ خويش
نه رأيش به تدبير ، محتاج غير * نه امضاى رأيش بجز محض خير
به تدبير كارى كه رو مىنمود * مشيرش جز الهام دولت نبود
هر آنجا كه از لطف كردى نگاه * بلا را نبودى در آن بوم راه
و گر آتش قهرش « 1 » افروختى * به يك شعله زان كشورى سوختى
به كوه ار ز كين سايه انداختى * چو يخ پيش خورشيد بگداختى
به خشم ار سوى چرخ كردى نگاه * شدى تيرهرخسار خورشيد و ماه
دم از كين او كس به عالم نزد * و گر زد ، دگر در جهان دم نزد
خلافش در انديشهء كس نگشت * كه جان را وصال تنش بس نگشت
كس از خط فرمان او سر نتافت * كه همچون قلم تيغ بر سر نيافت
چو بختش بر اورنگ شاهى نشاند * به عالم جز او تاجور كس نماند
همه پادشاهان آفاق پاك * به درگاه او بنده يا زير خاك
چو روى زمين شد به فرمان او * جهان غرقهء موج احسان او
سر گنج بگشاد و دست كرم * در فتنه بربست و پاى ستم
به هركس كه روزى عطايش رسيد * دگر نسل او روى حاجت نديد
هامش
( 1 ) . ع : قهر .