بود كه در شهور سنهء ثلثين و ستّمائه در تاراب - كه ديهى است در سه فرسخى بخارا - آغاز شيد و زرّاقى نهاد .
بيت
صوفى نهاد دام و سر حقّه باز كرد * بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد
و به تزوير طريق زهد و عبادت پيش گرفته ، دعوى آن كرد كه : « جنّيان پيش من مىآيند و از فرمان من تجاوز نمىنمايند » . و چون اين سخن در ذهن عام افتاد ، هركه را مرضى مزمن از صرع و غير آن بود رو به او نهاد و به حسب اتفاق يك دو كس را خداى تعالى صحت بخشيد . اين معنى موجب زيادتى شهرت او شد و خلق بسيار از اطراف توجه نموده ، مريد و ملازم او گشتند و روزبهروز غلبه زيادت مىشد ، چنانكه داروغا و امرا كه در بخارا بودند از او متوهّم شدند و خبر به خجند پيش صاحب يلواج فرستادند و خود به صورت اخلاص و اعتقاد به ديدن شيخ رفتند و التماس نمودند كه بركت قدم او به شهر هم رسد و بدين بهانه او را از تاراب بيرون آورده ، متوجه شهر شدند ، به عزم آنكه چون به سر پلى برسند كه در آن راه است كار او بسازند و خاطر از آن بپردازند ، همانا تارابى به فراست چيزى از آن دريافت و چون به نزديك آن پل رسيد ، با داروغا گفت : « انديشهء باطل از دماغ بيرون كن و اگر نه بىآنكه دست آدمىزاد در ميان باشد چشمهاى تو را از سر بيرون كشند » .
داروغا و امرا قصدى كه در خاطر داشتند با كسى نگفته بودند ، از آن سخن بترسيدند و آن قصد به امضا نرسانيدند و تارابى به سلامت به شهر درآمد و به خانهء خود فرود آمد و چندان غلبه رو به منزل او نهادند كه اصلا مجال درآمدن و برون شدن نبود و چون ازدحام از حد مىگذشت و مردم بىتبركى بازنمىگشتند ، شيخ جهت تسلّى مخلصان ، زمانزمان به بام برمىآمد و قدرى آب به دهان مىگرفت و بر سر ايشان مىپاشيد و به هركه قطرهاى از آن مىرسيد خرسند و خوشدل بازمىگشت و داروغا و امرا هرچند خواستند كه فرصتى يابند و او را از راه بردارند ، از غايت كثرت عوام كه از اطراف و جوانب آن خانه و محله را فروگرفته بودند ، قطعا ميسّر نشد و