تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
بسيار كرده ، به تعجيل بازگشت و دمشق خواجه پسر خود را در پاى تخت گذاشته ، خود به ضبط خراسان رفت و چون بدانجا رسيد ، پسر خرد خود را حسن با لشكرى به غزنين فرستاد و حسن در آن ولايت غارت و قتل‌عام كرد و در مزار سلطان غازى محمود سبكتكين بىرسمىها به تقديم رسانيد . لاجرم حق سبحانه و تعالى در خاطر پادشاه اسلام ، الهام كرد كه به تدارك ايشان مشغول شود و در شب پنجم شوال سنهء سبع عشرين و سبعمائه به تدبير طغان و تاش تيمور آوازه انداختند كه چوپان را در خراسان به فرمان سلطان به ياسا رسانيدند و سرش را بدين جانب فرستادند . اتفاقا سرى چند از قطّاع الطريق كردستان آورده بودند ، در زمان ، خانه بر دمشق خواجه حصار كردند و چون روز شد او را گرفته به قتل آوردند . سرش از دروازهء سلطانيّه بياويختند و چون يرليغ به خراسان پيش امرا فرستادند تا چوپان را در آنجا به قتل آورند و بعضى از امراى خراسان با چوپان متفق شدند و حسن پسرش تدبير انديشيد كه از امراى ابو سعيد بهادر خان هركه در اينجا هست « 1 » ، همه را بايد كشت و سرهاشان پيش سلطان بايد فرستاد و ضبط ممالك كرد . با شاه‌زادگان الوس جغتاى طريق ايلى و خدمتگارى سپرد « 2 » تا مددكار ما باشند و به تدريج پادشاهى ايران ، ما را بود . چوپان به سخن او التفات نكرد و به قوت دولت مغرور بود و به اتفاق امرا لشكر آماده داشته ، متوجه عراق شد و ابو سعيد بهادر خان نيز از سلطانيه با لشكر فراوان عازم او شد و چون به ولايت قزوين رسيد ، چنانچه ميان ايشان يك روزه راه بيش نماند ، امرا و لشكر كه پيش چوپان بودند از او روگردان شده ، پيش سلطان آمدند . چوپان بگريخت و [ به ] طرف ملك غياث الدين كرت روانه شد و با هفده مرد بدانجا رسيد . ملك غياث الدين با او عهد كرد و عادت پدر و برادر در نقض عهد و شكستن پيمان بجاى آورد و در محرم سنهء ثمان و عشرين و سبعمائه او را با پسرش جلو خان بكشت و سر ايشان پيش سلطان فرستاد و اولاد و اتباعش متفرق شدند ، از آن جمله
هامش
( 1 ) . متن : نيست . ( 2 ) . متن : سپردن .