لا يَسْتَقْدِمُونَ
« 1 » و باتو و شاهزادگان هريك به محلى كه رسيده بودند ، بازگشتند و مدت سلطنتش يك سال بود .
سوم منگو ، چون گيوك درگذشت ، كار ملك متزلزل شد و شاهزادگان هريك خيالى پختند و فتنهاى انگيختند و منگو با برادران به دشت قبچاق پيش باتو رفت كه در آنوقت از نبيرگان چنگيز خان كسى از او بزرگتر نبود و او منگو را به خانى برداشت و بر تخت نشانده زانو زد و كاسه داشت و برادر خود بركه را با او همراه كرد و به تختگاه فرستاد و چون شاهزادگان مجموع راضى به خانى او نمىشدند ، به سبب آنكه او نه از نسل اگتاست و هريك به عذرى توسّل جسته به قرلتاى حاضر نمىشدند ، جلوس او چهار سال در توقف افتاد . ديگرباره بركهاغل ، باتو را از اين حال اعلام داد و باتو كس فرستاد كه اگر آن جماعت حاضر شوند خوب ، و اگر نشوند او را بر تخت خانى نشانند و به تاريخ ربيع الاول سنهء ثمان و اربعين و ستّمائه موافق تنگوزييل در صحراى قراقوم در فصل بهار بر تخت خانى نشست .
[ بيت ]
بزد بركه زانو و كاسه گرفت * ز جاهش فلك ماند اندر شگفت
و از شاهزادگان كه به خانى او راضى نبودند ييسو پسر جغتاى بود و شيرامون بن كوچوى بن اگتا ، و باتواغل پسر گيوك . و چون منگو بر تخت خانى نشست ، ايشان در باطن غدرى انديشيده به مكر متوجه قرلتاى شدند . شخصى ، منگو را از آن حال خبر داد و گفت تا شيرامون را حاضر كرده پرسش نمود . صورت غدرى كه انديشيده بودند ظاهر شد . منگو او را عفو كرده ، اما امرايى كه شاهزادگان را برين داشته بودند مثل قداق كه امير بزرگ گيوك خان بود و ديگر امرا را به ياسا رسانيد و چون ملك بر او قرار گرفت ، برادر خود هلاگو را كه از او كوچكتر بود نامزد ضبط ايران كرد و فرمان شد كه از هر ده كس دو كس با او بروند . صد و بيست هزار كس برو جمع آمدند ، از آن جمله برادر خردتر خودش ياسااغل و از الوس جوجى از طرف باتو ،
هامش
( 1 ) . اعراف / 34 .