دويم را به صحراى فيروزكوه * بكشتند جنگى مغل با گروه
يكى بچه از تخم خوارزمشاه * به ايران نماندند توران سپاه
و گويند سلطان جلال الدين را كردان بيشه به طمع جامههاى پادشاهانه - كه پوشيده بود - بكشتند و بعضى گفتند به درويشى درآمد ، پادشاه دنيا و آخرت شد - و اللّه اعلم بحقايق الامور .
نظم
حكيما ! تو مقصود از اين داستان * همين جنگ و پيكار تنها مدان
بل اين دان كه شاهى چو خوارزمشاه * كه بودش جهان سربهسر در پناه
به جاه و به قدرت چو گردون شده * سپاهش ز سياره افزون شده
بگسترد فرمان به هر كشورى * به هر منزلى بىكران لشكرى
سرانجام از آن جمله چيزى نماند * ز نامش به گيتى پشيزى نماند
ز چندان گزيده نبير و پسر * كه بد هريكى پادشاه دگر
نمانده است از نسل ايشان يكى * نه از گنج بسيارشان اندكى
چو حال اينچنين است معلوم شد * كه خواهد همه خلق معدوم شد
جز از پاك يزدان فرياد رس * نخواهد بدن جاودان هيچكس
شهى را كز اين سرّ بود آگهى * نبايد كه نازد به تخت مهى
ز خوارزمشه چون حكايت نماند * ز شاه اوگتا قصه خواهيم راند
گفتار در لشكر كشيدن اگتاى قاآن بهطرف ختاى
اگتاى قاآن و جغتاى و تولى متوجه ختاى شدند و شهر تبتاى را خلاص كردند و آلتان ختايى از لشكر ايشان گريخته ، به نوعى ناپيدا شد كه هيچ آفريده خبر او نيافت . بعضى گويند آتشى برافروخت و خود را با زن و بچه بسوخت و اگتاى قاآن ، عزيز يلواج را به ضبط آنجا بگذاشت و خود مراجعت نمود و تولى در اثناى راه وفات كرد و از او هشت پسر ماند : منگو و قبلاى و اريقبوكا و هلاگو از يك مادر و موكا و بوجك و شكر و مزيناى از ديگر خواتين . 59